<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>فاطمه صداقت زاده</title>
		<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>حنا در خون</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1871469/1788676760img_20260902_114552_683.jpg?mtime=1788713138&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1871469]&quot; id=&quot;link_80796&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;حنا در خون&quot; src=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/1788676760img_20260902_114552_683.jpg?root=collection_19977&amp;amp;path=quick-uploads/p1871469/1788676760img_20260902_114552_683.jpg&amp;amp;mtime=1788713138&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;174&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظرم امروز خورشید جور دیگری می‌تابد. این را به مادر هم گفتم اما نظرش این است که خورشید مثل روزهای قبل مشغول سوزاندن ماست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کنار پنجره می‌روم و دوباره به آسمان نگاه می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اما امروز واقعا مهربون‌تره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با صدای مادر از پنجره دل می‌کنم و سراغ کارهایم می‌روم. واقعا همه‌ی عروس‌ها آنقدر کار برای انجام دادن دارند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان صدای آواز و دف از پشت در می‌آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اومدن دختر بدو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;#8220;چشم&amp;#8221; می‌گویم و سریع به اتاقم می‌روم. لباسم را عوض می‌کنم و بیرون می‌آیم. خاله‌ها و دخترهای جوان فامیل برای حنا بستن آمده‌اند. با ورودم همه کل می‌کشند و صدای دف زدن و دست بلند می‌شود. خجالت‌زده جلو می‌روم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بزرگ‌ترها که تجربه بیشتری دارند روی دست دخترها حنا می‌گذارند. خاله روی دستم طرحی بی‌نظیر از گل‌ها را می‌کشد. چند نفری هم دف می‌زنند و شعر می‌خوانند. از کودکی این بخش مراسم را بیشتر از همه دوست داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از کشیدن طرح روی دستم خاله‌ها خانه را ترک می‌کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنقدر محو کشیدن گل‌ها شده بودم که گذر زمان را اصلا احساس نکردم. اما صبر کردن برای رنگ گرفتن حنا بسیار سخت بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر جوری هست آن چند ساعت را هم می‌گذرانم. دستانم را که می‌شویم. حالا زیبایی حنا گذاشتن مشخص می‌شود. با ذوق و عشق به دستانم نگاه می‌کنم و سراغ لباس سفیدم می‌روم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لباس را جلوی خودم می‌گیرم و چرخی در خانه می‌زنم. نگاهم به پنجره‌ می‌افتد. رو به مادر می‌چرخم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ولی امروز خورشید یه جور دیگه‌اس ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر چشم غره‌ای به من می‌رود و با حرص می‌گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حالا آنقدر بگو تا وسط مراسم بارون بیاد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سریع از جلوی چشمان مادر فرار می‌کنم. در اتاق بار دیگر از پنجره به آسمان نگاه می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر راست می‌گوید. اگر باران می‌بارید چه؟ ما فقط یک سایه‌بان کوچک بالای جایگاه عروس و داماد داریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس می‌کنم دیگر خورشید را زیبا نمی‌بینم. زمان به سرعت می‌گذرد و وقتی به خودم می‌آیم با لباس سفید زیبایم مقابل آینه ایستاده‌ام و مادر اسپند دور سرم می‌چرخاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای ساز و آواز از دور می‌آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داماد که می‌رسد دلم می‌خواهد او را نگاه کنم اما خجالت می‌کشم. سر به زیر همراهش تا محل برگزاری مراسم می‌روم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرهای جوان و مردها دور ما ساز می‌زنند و می‌رقصند. میان آن‌ها امیرعلی را می‌بینم. بلد نیست اما سعی می‌کند مثل بقیه با ساز هماهنگ شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جایگاه که می‌رسیم مراسم شور بیشتری می‌گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس می‌کنم چیزی زیر دامنم تکان می‌خورد. وقتی می‌چرخم امیرعلی را می‌بینم! با آن قد کوتاهش از میان میز و صندلی‌ها رد شده و خودش را به ما رسانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای داماد از جیب کتش شکلاتی درمی‌آورد و چشمان امیرعلی برق می‌زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لبخند ملیحی می‌زنم. چقدر از این نام &amp;#8220;آقای داماد&amp;#8221; خوشم می‌آید. از یک هفته قبل مراسم او را آقای داماد صدا کرده بودم. او هم مرا &amp;#8220;عروس خانم&amp;#8221; صدا می‌زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیای من و او با همین سادی‌های کوچک، رنگی شده بود. امیرعلی دوباره وسط جمع رقص می‌پرد. به حرکات کودکانه‌اش می‌خندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان‌طور که هنوز اثر خنده در چهره‌ام هست، دلم را به دریا می‌زنم و سر می‌چرخانم تا آقای داماد را نگاه کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان زمین می‌لرزد و صدای مهیبی بلند می‌شود. تعادلم را از دست می‌دهم و زمین می‌افتم. همه‌جا سیاه می‌شود&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به سختی سعی می‌کنم چشمانم را باز کنم. سرم درد می‌کند و همه‌ی بدنم کوفته است. احساس می‌کنم مثل آهن و آهن‌ربا به زمین چسبیده‌ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای شیون و جیغ زنانه به گوشم می‌رسد. صدایی مردانه نامم را تکرار می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره چشم باز می‌کنم، سرم گیج است. اولین چیزی که می‌بینم چهره‌ی بهم ریخته و خاکی ضیاءالدین است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمان بازم را که می‌بیند &amp;#8220;خدا رو شکر&amp;#8221; را به زبان می‌آورد و شانه‌هایم را می‌گیرد. با کمک او به سختی بلند می‌شوم. موهایش بهم ریخته و خاکی است. روی صورتم رد خون می‌بینم. دستانم سمت صورتش حرکت می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستم را میان راه می‌گیرد، صدایش رنگ نگرانی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حالت خوبه؟ صدام رو می‌شنوی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز سرم گیج می‌رود و نمی‌فهمم چه می‌گوید. نگاهم را که می‌چرخانم گویی تمام دنیا روی سرم خراب می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه‌جا با خاک و خون تلفیق شده، هر کسی به سمتی می‌دود. یکی بر سرش می‌زند، دیگری سراسیمه می‌دود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان چهره‌ی کودکانه امیرعلی مقابل چشمانم می‌آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- امیرعلی&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضیاءالدین صورتم را سمت خود برمی‌گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- هیچی نیست عزیزم، آروم باش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از چشمانش اشک می‌بارد و صدایش می‌لرزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستانش را می‌گیرم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- امیرعلی کجاست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با دست خونی و لرزانم به سمت وسط حیاط اشاره می‌کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- امیرعلی اونجا بود، داشت بازی می‌کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به همان سمت نگاه می‌کنم. مرکز شادی مراسم حالا مرکز تشویش و اضطراب به نظر می‌رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضیاءالدین سعی در جمع کردن لباسم می‌کند و از نگاه به چشمانم فرار می‌کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- مریم جان بذار کمکت کنم بلند شی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستانش را کنار می‌زنم و خودم به سختی بلند می‌شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلو تلو می‌خورم اما به همان سمت می‌روم. صدایم گرفته و در نمی‌آید اما صدایش می‌زنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- امیرعلی؟ امیر علی&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍ فاطمه صداقت زاده&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/حنا-در-خون&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/حنا-در-خون</link>
							</item>
				<item>
			<title>ابرهای بهشتی</title>
						<description>&lt;p&gt;میان قفسه‌های خاطراتم قدم می‌زنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قاب‌ها را یک به یک از قفسه بیرون می‌کشم و نگاهی می‌اندازم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا را شکر قفسه‌ی خاطرات قم و جمکران با انبوهی از قاب پر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از طلیعه حضور هایی که در دهه اول و دوم زندگی‌ام رفته‌ام و بیتوته در جمکران تا قرارهای کوتاه چند ساعته&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادرم علاقه زیادی به زیارت دارد و من هم همراه همیشگی او هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای زیارت قم و جمکران سخت نمی‌گیریم. با یک بلیط پنج صبح خود را به قم می‌رسانیم و چند ساعتی تا بعد از ظهر رفع دلتنگی می‌کنیم و باز می‌گردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حیاط جمکران همیشه حس و حال دیگری داشته است. با وجود هوای گرم آن استان، احساس می‌کنم هر بار در حیاط جمکران می‌ایستم نسیم دلپذیری می‌وزد. حتی در گرم‌ترین روزها، زمانی که خورشید مستقیما مرا نشانه رفته است، نسیمی از جنس وزش‌های بهاری را احساس می‌کنم. نسیمی از بهشت، نسیمی که از جسمت عبور کرده‌ و روحت را تکان می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در میان تمام خاطراتم این نسیم بهشتی پررنگ‌ترین و مشترک‌ترین جزء است. از جنس و حس و حالش مطمئنم که این نسیم از سوی بهشت در این حیاط می‌وزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه دوست داشتم در این حیاط خلوت کنم و از این نسیم بهشتی لذت ببرم. نسیمی که لطافت مهر خدا را درونش می‌توان به وضوح لمس کرد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک‌بار جمکران را طور دیگری دیدم&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوایل پاییز بود و هنوز زود بود برای سرد شدن قم، وارد حیاط جمکران که شدم لحظه‌ای ماتم برد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام حیاط در مه بود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا به حال آنجا را به آن شکل ندیده بودم. همان نسیم بهشتی می‌وزید. نم‌نم و میکروسکوپی هم باران می‌بارید. مادر را به زور راضی کردم تا داخل شود و اجازه دهد من در حیاط چرخ بزنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر که رفت هدست را به موبایلم وصل کردم و در مه غرق شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حیاط زیبایش را دور زدم و دور زدم و دور زدم و&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در میان آن مه، با آن نسیم بهشتی، احساس می‌کردم در میان ابرها قدم می‌زنم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل کودکی بودم که در شهری گرمسیر زندگی می‌کند و حالا برای دیدن برف آمده است. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن حس شور و شوق دیدار برف، آن آرامش رنگ سفید برفی، آن حس دم و بازدم هوای منجمد و تازه شدن ریه‌ها، همه و همه ناگهان در وجودم جان گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باران آرام آرام شدت گرفت. از یه جایی به بعد زیر سیلی از باران قدم می‌زدم. از سر تا پایم آب می‌چکید و دستانم یخ زده بود اما خرسند بودم. از چادرم آب می‌چکید، در کتانی‌هایم آب جمع شده بود و با هر قدم صدایش بلند می‌شد، پاهایم دیگر حس نداشتند و هر چند ثانیه یک‌بار بینی‌ یخ‌زده و احتمالا قرمز شده‌ام را بالا می‌کشیدم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; حس خوبِ عجیبی در وجودم جاری شده بود. احساس می‌کردم آن باران دارد تمام وجودم را می‌شورد. از تمام ناملایمات زندگی، از تمام دلتنگی‌ها، از تمام گرفتگی‌ها&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان که به آن روز فکر می‌کنم احساس می‌کنم من آن روز دوباره متولد شدم، در میان همان مه، زیر همان باران تند&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روز و آن ساعت هیچ چیز نمی‌توانست لبخند را از روی لب‌هایم پاک کند. هر دم از آن هوای یخ‌زده و گوارا جانم را تازه می‌کرد. یاد و خاطر آن روز هنوز هم لبخند را میهمان لب‌هایم می‌کند. هنوز می‌توانم تمام آن احساسات را لمس کنم. کاش بار دیگری آن مه دل‌انگیز حیاط جمکران را تجربه کنم. می‌گویند یه درب بهشت در قم باز می‌شود. من مطمئنم که آن نسیم از همان نشات می‌گیرد. شاید آن روز لای یکی از درب‌ها باز شده و ابرهای بهشتی وارد حیاط جمکران شده بودند&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ابرهای-بهشتی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ابرهای-بهشتی</link>
							</item>
				<item>
			<title>با این کاروان برو</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866941/images_5_.jpeg?mtime=1784524215&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1866941]&quot; id=&quot;link_80532&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;با این کاروان برو&quot; src=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/images_5_.jpeg?root=collection_19977&amp;amp;path=quick-uploads/p1866941/images_5_.jpeg&amp;amp;mtime=1784524215&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;185&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;در روزهای پر تب و تاب محرم، در میان روضه‌ها و مقتل‌ها، کتابی متفاوت را پیدا کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتابی با یک قاب شیشه‌ای&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنجره‌های تشنه، روایتی متفاوت و دل‌نواز به قلم آقای مهدی قزلی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضریح مبارک سیدالشهدا در شهر مقدس قم ساخته شد و در سال 1391 خورشیدی‌ با کاروانی ماشینی به سمت کربلا به راه افتاد، همان‌طور که در سال 61 قمری کاروانی از مدینه به سمت کربلا حرکت کرد&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کاروان در شهرهای متعددی توقف کرده و مورد استقبال بی‌نظیر مردم گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جناب آقای مهدی قزلی نویسنده‌ای است که همراه کاروان از قم تا کربلا رفت و مامور شده بود تا وقایع را ثبت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماحصلش شد کتاب پنجره‌های تشنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشنهاد می‌کنم با قلم شیوای جناب قزلی پا به پای کاروان تا کربلا حرکت کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این بین از بی‌اختیار خیس شدن صورت خود تعجب نکنید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کتاب دل‌هایتان را جلا می‌دهد. روایت عاشقی مردم و پروانه‌وار گشتن به دور ضریحی که می‌رود تا حضرت عشق را در آغوش بگیرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما را به خواندن قسمتی از این گوهر ناب دعوت می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;« خواستم بروم دیدم از شور مردم سرشارم. یاد دست‌های مردم افتادم که دراز می‌شد سمت ضریح به لبیک گفتن. دوباره روی چوب‌ها نوشتم: حسین وقتی می‌گفت هل من ناصر ینصرنی نمی‌خواست کسی دستش را بگیرد. دوست داشت تا می‌تواند دست کسی را بگیرد؛ شاید دست من و تو را. یادت باشد دستمان را دراز کنیم برای نجات. سعید صدایم زد. کارش تمام شده بود. گفتم: «صبر کن. آمدم.» روی چوب‌ها نوشتم: می‌گوییم لبیک یا حسین، خوب که گوش کنی صدایی می‌آید در جواب که لبیک، صدایی از گلویی بریده!»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تقریظ رهبر شهیدمان&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;« بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ى اوست‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این چه شمعی است که جانها همه پروانه‌ى اوست‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اى شعله‌ى فروزان، اى فروغ تابان، اى گرمابخش دلهاى خلایق! تو کیستى با این شکوه و جلال، با این شیرینى و دلنشینى، با این هیبت و اقتدار، با این‌همه لشکر دل‌به‌همراه، با غلغله‌ى فرشتگان که در کنار موکب تو با آدمیان رقابت میکنند؟ تو کیستى اى نور خدا، اى نداى حقیقت، اى فرقان، و اى سفینةالنجاة؟ چه کرده‌ئى در راه خدایت که پاداش آن خدائى‌شدنِ هر آن چیزى است که به تو نسبت میرساند؟ بنفسى انت، بروحى انت، بِمُهجَةِ قلبى انت، و سلام الله علیکَ یومَ وُلِدتَ و یوم اُستُشهِدتَ مظلوماً و یوم تُبعَثُ فاخِراً و مَفخَراً. 93/2/29&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسیار خوب و با ذوق و سلیقه نوشته شده است؛ و با نگاه هنرمندانه و کنجکاو و نکته‌یاب. خواندم تا 93/2/28.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#معرفی_کتاب&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/با-این-کاروان-برو&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/با-این-کاروان-برو</link>
							</item>
				<item>
			<title>یتیمی درد بی‌درمان...</title>
						<description>&lt;p&gt;زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.&lt;br /&gt;هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.&lt;br /&gt;در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست&amp;#8230; .&lt;br /&gt;مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.&lt;br /&gt;یتیمی را به رُخَت می‌کشد.&lt;br /&gt;باید از این خانه گریخت.&lt;br /&gt;باید به مشهد الرضا پناه برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>غم‌کده‌ای به نام تهران</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866461/___.jpg?mtime=1784182511&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1866461]&quot; id=&quot;link_80521&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;غم‌کده‌ای به نام تهران&quot; src=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___.jpg?root=collection_19977&amp;amp;path=quick-uploads/p1866461/___.jpg&amp;amp;mtime=1784182511&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;180&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.&lt;br /&gt;هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.&lt;br /&gt;در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست&amp;#8230; .&lt;br /&gt;مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.&lt;br /&gt;یتیمی را به رُخَت می‌کشد.&lt;br /&gt;باید از این خانه گریخت.&lt;br /&gt;باید به مشهد الرضا پناه برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-2</link>
							</item>
				<item>
			<title>میراث پدری...</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866439/2_2271_81.jpg?mtime=1784146661&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1866439]&quot; id=&quot;link_80520&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;میراث پدری...&quot; src=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/2_2271_81.jpg?root=collection_19977&amp;amp;path=quick-uploads/p1866439/2_2271_81.jpg&amp;amp;mtime=1784146661&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;240&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;بسم‌اللّه‌الرحمن‌الرحیم &lt;br /&gt;در این روزهای ملتهب میان تمام بی‌قراری‌ها مرحمی آورده‌ام.&lt;br /&gt;مرحمی از جنس طبیعت و خاک و بوی کاغذ&amp;#8230; .&lt;br /&gt;کتابی که می‌تواند اکنون حکم یک یادگاری و میراث پدری را داشته باشد!&lt;br /&gt;کتاب &amp;#8220;بدان ایدک الله&amp;#8221;&lt;br /&gt;این کتاب مجموعه‌ای از بیانات رهبر شهیدمان است که با هدف ارائه یک دستورالعمل جامع برای زندگی طلبگی گردآوری شده است.&lt;br /&gt;آری، یک دستورالعمل جامع، برای تو&amp;#8230;!&lt;br /&gt;کتاب را بردار، صفحاتش را ورق بزن، صدایش را می‌شنوی؟&lt;br /&gt;خوب گوش کن.&lt;br /&gt;صدای پدر از لا به لای برگ‌های کاهی‌اش می‌آید:&lt;br /&gt;«درس بخوانید برای خدا، درس بخوانید برای اینکه مفید واقع بشوید، درس بخوانید برای رضای ولی عصر.»&lt;br /&gt;کتاب را در آغوش بگیر، مهر پدری را از وجودش احساس می‌کنی.&lt;br /&gt;من اولین بار که نامش را شنیدم مجذوبش شدم. بدان ایدک الله، بدان، دست خدا با توست&amp;#8230; .&lt;br /&gt;اما باید این‌طور بخوانی‌اش تا صدای رهبر شهید در گوشَت بپیچد:&lt;br /&gt;بدان، ایدک الله.. .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا به حال نام این کتاب را شنیده بودید؟ حتی جلدش هم با آدم حرف می‌زند&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#معرفی_کتاب&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/miraspedary&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/miraspedary</link>
							</item>
				<item>
			<title>زنده‌تر از امروز...</title>
						<description>&lt;p&gt;امروز با یک سوال متفاوت مواجه شدم. در مورد یک صحنه از زندگی‌ام که هنوز در قلبم زنده‌ است، پرسیده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، من برای پاسخ به این سوال نیاز به فکر کردن ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به محض خواندن این سوال به یکی از غروب‌های پاییز پرتاب شدم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاییز سال هزار و چهارصد و دو بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اواخر مهر ماه یا اوایل آبان بود. مثل خیلی از روزهای دیگر خسته از مدرسه به خانه آمده و بعد از ظهر را به خواب گذرانده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادرم به مجلسی خانگی دعوت شده بود و من این‌بار همراهی‌اش نکرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استراحت در خلوت خانه را می‌خواستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانستم چقدر خوابیده‌ام، فقط صدای زنگ تلفن همراهم را میان خواب و بیداری می‌شنیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خیال این‌که شاید مادر باشد از جا پریدم اما شماره ناشناس بود&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی شماره‌ی ناشناس را دیدم دستانم شل شد و خواب دوباره به چشمانم بازگشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوجوانی شانزده- هفده ساله بودم و به توصیه‌ی خانواده شماره‌ی ناشناس را جواب نمی‌دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غروب پاییز بود و خانه تاریک، مانده بودم اینجا کجاست؟ من کیستم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن‌قدر به صفحه‌ی موبایل نگاه کردم تا خاموش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صفحه‌ی تماس که رفت، نوتیف پیامک را دیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تماس‌ها و پیامک‌های منِ نوجوان به مادر و پدرم ختم می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صفحه‌ی قفل را باز کردم و سراغ پیامک رفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شماره‌‌ای ناشناس و سازمانی بود. ابتدای پیامک نام نو+جوان را دیدم. نو+جوان را می‌شناختم. رسانه‌ی رهبری برای نوجوانان بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک سالی می‌شد که مادر مرا به آن جمع فرستاده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولش میلی نداشتم اما کم‌کم از ماموریت‌هایش خوشم آمده و ادامه داده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با همان چشمان نیمه باز پیام را خواندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با هر خط که جلوتر می‌رفتم چشمانم بازتر می‌شد و دستانم به سرما می‌گرایید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضربان قلبم تند شد. بی‌اختیار اشک از چشمانم چکید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز پیامش را دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;#8220;&quot;سلام دوست خوب نوجوان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با توجه به برگزیده‌شدن شما در بین کاربران نرم‌افزار موبایلی؛ از شما دعوت می‌کنیم تا در دیدار روز چهارشنبه (۱۰ آبان) دانش‌آموزان با رهبر معظم انقلاب اسلامی حضور پیدا کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا برای حضور در مراسم، روز چهارشنبه ۱۰ آبان ساعت ۷ صبح به آدرس تهران، خ جمهوری اسلامی، فلسطین&amp;#8230;.&quot;&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مات و مبهوت مانده بودم. چه کسی دعوت شده بود؟ من؟ کجا؟ دیدار رهبری؟ همان رهبری که من می‌شناسم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شدت تحیر و هیجان دیگر نمی‌توانستم یک‌جا بنشینم. کسی هم خانه نبود که پیام را به او نشان بدهم و سوال کنم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیاز داشتم یک نفر دیگر هم آن پیام را بخواند و بگوید که اشتباه نمی‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان یاد آن تماس چند دقیقه‌ی پیش افتادم&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلفن را باز کردم. مستاصل به شماره نگاه می‌کردم. ممکن بود به هم ربط داشته باشند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید زنگ می‌زدم و می‌دیدم چه کسی پشت خط است؟ اما من که نمی‌توانستم. در آن میان صدای زنگ خانه ناجی‌ام شد، مادر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی من را با آن حال دید، نگران شد. سریع پیام را نشانش دادم. شماره را که دید گفت: این شماره مال بیت رهبریه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا هر دو حالی عجیب داشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تایید مادر ذوق را به احساساتم اضافه کرد. با همان شماره تماس گرفت اما کسی جواب نداد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام ذوقم پرید و چهره‌ام رنگ باخت. مادر گفت: نگران نباش دوباره زنگ میزنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موبایلم را گوشه‌ای گذاشتم و منتظر این طرف و آن طرف می‌چرخیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر وسط نماز مغرب بود که موبایلم دوباره زنگ خورد، ضربان قلبم رفت روی هزار&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر دوباره قطع می‌شد چه؟ روی پاهایم بند نبودم. درست در لحظات آخر نماز مادر تمام شد و تماس را وصل کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تماس را روی بلندگو گذاشت، صدایی مردانه گفت: خانم صداقت‌زاده؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; تماس از بیت بود و من دعوت شده بودم&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با هر کلام آن مرد می‌خواستم به هوا بپرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تماس که قطع شد به بغل مادر پریدم اشک شوق ریختم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمامش شاید در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همین یک ساعت تا ابد در قلب من زنده‌تر از حال و این لحظه نفس می‌کشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی، چند روز پیش هم یک شماره‌ی ناشناس با من تماس گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدایی زنانه گفت: خانم صداقت زاده؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کاری با من داشت؟ برای هماهنگی مراسم وداع و تشییع تماس گرفته بود&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/zende-tar-az-emruz&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/zende-tar-az-emruz</link>
							</item>
				<item>
			<title>امیدی خفته در دل سیاهی هر شب</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;em&gt;حدود صد روز است که هر شب با آرزوی صبحی متفاوت سر به بالین می‌گذاریم.&lt;br /&gt;هنگامی که چشم‌هایمان را می‌بندیم امید داریم که فردا صبح در جهانی دیگر چشم بگشاییم.&lt;br /&gt;امید داریم به نقش بستن جوهر سرخ مهر &amp;#8220;به فیض شهادت نائل آمد&amp;#8221; در شناسنامه‌هایمان&amp;#8230; .&lt;br /&gt;امید داریم به دیدار مجدد روی سید علی حسینی خامنه‌ای &lt;br /&gt;امید داریم به لطف الهی، که بی‌قراری دل‌هایمان برای رسیدن به این آرزوی بزرگ را بر گناهان ریز و درشتمان برتری دهد.&lt;br /&gt;ما امید داریم که قلب‌های عاشق و پاره پاره‌مان وساطت کنند و خداوند خریدار ما شود.&lt;br /&gt;آری، ما امید داریم چون خودش در سوره‌ی حجر فرمود: قَالَ وَمَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ&lt;br /&gt;جز گمراهان، چه کسی از رحمت پروردگارش ناامید می‌شود؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;✍️فاطمه صداقت زاده &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/omidi-khofteh&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/omidi-khofteh</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
