<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>فاطمه صداقت زاده</title>
		<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>با این کاروان برو</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/با-این-کاروان-برو</link>
			<pubDate>09:38:00 +0430 دوشنبه، 29 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1866941@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866941/images_5_.jpeg?mtime=1784524215&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1866941]&quot; id=&quot;link_80532&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;با این کاروان برو&quot; src=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/images_5_.jpeg?root=collection_19977&amp;amp;path=quick-uploads/p1866941/images_5_.jpeg&amp;amp;mtime=1784524215&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;185&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;در روزهای پر تب و تاب محرم، در میان روضه‌ها و مقتل‌ها، کتابی متفاوت را پیدا کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتابی با یک قاب شیشه‌ای&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنجره‌های تشنه، روایتی متفاوت و دل‌نواز به قلم آقای مهدی قزلی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضریح مبارک سیدالشهدا در شهر مقدس قم ساخته شد و در سال 1391 خورشیدی‌ با کاروانی ماشینی به سمت کربلا به راه افتاد، همان‌طور که در سال 61 قمری کاروانی از مدینه به سمت کربلا حرکت کرد&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کاروان در شهرهای متعددی توقف کرده و مورد استقبال بی‌نظیر مردم گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جناب آقای مهدی قزلی نویسنده‌ای است که همراه کاروان از قم تا کربلا رفت و مامور شده بود تا وقایع را ثبت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماحصلش شد کتاب پنجره‌های تشنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشنهاد می‌کنم با قلم شیوای جناب قزلی پا به پای کاروان تا کربلا حرکت کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این بین از بی‌اختیار خیس شدن صورت خود تعجب نکنید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کتاب دل‌هایتان را جلا می‌دهد. روایت عاشقی مردم و پروانه‌وار گشتن به دور ضریحی که می‌رود تا حضرت عشق را در آغوش بگیرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما را به خواندن قسمتی از این گوهر ناب دعوت می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;« خواستم بروم دیدم از شور مردم سرشارم. یاد دست‌های مردم افتادم که دراز می‌شد سمت ضریح به لبیک گفتن. دوباره روی چوب‌ها نوشتم: حسین وقتی می‌گفت هل من ناصر ینصرنی نمی‌خواست کسی دستش را بگیرد. دوست داشت تا می‌تواند دست کسی را بگیرد؛ شاید دست من و تو را. یادت باشد دستمان را دراز کنیم برای نجات. سعید صدایم زد. کارش تمام شده بود. گفتم: «صبر کن. آمدم.» روی چوب‌ها نوشتم: می‌گوییم لبیک یا حسین، خوب که گوش کنی صدایی می‌آید در جواب که لبیک، صدایی از گلویی بریده!»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تقریظ رهبر شهیدمان&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;« بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ى اوست‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این چه شمعی است که جانها همه پروانه‌ى اوست‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اى شعله‌ى فروزان، اى فروغ تابان، اى گرمابخش دلهاى خلایق! تو کیستى با این شکوه و جلال، با این شیرینى و دلنشینى، با این هیبت و اقتدار، با این‌همه لشکر دل‌به‌همراه، با غلغله‌ى فرشتگان که در کنار موکب تو با آدمیان رقابت میکنند؟ تو کیستى اى نور خدا، اى نداى حقیقت، اى فرقان، و اى سفینةالنجاة؟ چه کرده‌ئى در راه خدایت که پاداش آن خدائى‌شدنِ هر آن چیزى است که به تو نسبت میرساند؟ بنفسى انت، بروحى انت، بِمُهجَةِ قلبى انت، و سلام الله علیکَ یومَ وُلِدتَ و یوم اُستُشهِدتَ مظلوماً و یوم تُبعَثُ فاخِراً و مَفخَراً. 93/2/29&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسیار خوب و با ذوق و سلیقه نوشته شده است؛ و با نگاه هنرمندانه و کنجکاو و نکته‌یاب. خواندم تا 93/2/28.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#معرفی_کتاب&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/با-این-کاروان-برو&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866941/images_5_.jpeg?mtime=1784524215" target="_blank" rel="lightbox[p1866941]" id="link_80532"><img alt="با این کاروان برو" src="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/images_5_.jpeg?root=collection_19977&amp;path=quick-uploads/p1866941/images_5_.jpeg&amp;mtime=1784524215&amp;size=fit-320x320" width="185" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>در روزهای پر تب و تاب محرم، در میان روضه‌ها و مقتل‌ها، کتابی متفاوت را پیدا کردم.</p>
<p>کتابی با یک قاب شیشه‌ای&#8230; .</p>
<p>پنجره‌های تشنه، روایتی متفاوت و دل‌نواز به قلم آقای مهدی قزلی.</p>
<p>ضریح مبارک سیدالشهدا در شهر مقدس قم ساخته شد و در سال 1391 خورشیدی‌ با کاروانی ماشینی به سمت کربلا به راه افتاد، همان‌طور که در سال 61 قمری کاروانی از مدینه به سمت کربلا حرکت کرد&#8230; .</p>
<p>این کاروان در شهرهای متعددی توقف کرده و مورد استقبال بی‌نظیر مردم گرفت.</p>
<p>جناب آقای مهدی قزلی نویسنده‌ای است که همراه کاروان از قم تا کربلا رفت و مامور شده بود تا وقایع را ثبت کند.</p>
<p>ماحصلش شد کتاب پنجره‌های تشنه.</p>
<p>پیشنهاد می‌کنم با قلم شیوای جناب قزلی پا به پای کاروان تا کربلا حرکت کنید.</p>
<p>در این بین از بی‌اختیار خیس شدن صورت خود تعجب نکنید!</p>
<p>این کتاب دل‌هایتان را جلا می‌دهد. روایت عاشقی مردم و پروانه‌وار گشتن به دور ضریحی که می‌رود تا حضرت عشق را در آغوش بگیرد&#8230;</p>
<p>شما را به خواندن قسمتی از این گوهر ناب دعوت می‌کنم.</p>
<p>« خواستم بروم دیدم از شور مردم سرشارم. یاد دست‌های مردم افتادم که دراز می‌شد سمت ضریح به لبیک گفتن. دوباره روی چوب‌ها نوشتم: حسین وقتی می‌گفت هل من ناصر ینصرنی نمی‌خواست کسی دستش را بگیرد. دوست داشت تا می‌تواند دست کسی را بگیرد؛ شاید دست من و تو را. یادت باشد دستمان را دراز کنیم برای نجات. سعید صدایم زد. کارش تمام شده بود. گفتم: «صبر کن. آمدم.» روی چوب‌ها نوشتم: می‌گوییم لبیک یا حسین، خوب که گوش کنی صدایی می‌آید در جواب که لبیک، صدایی از گلویی بریده!»</p>
<p>و تقریظ رهبر شهیدمان&#8230;</p>
<p>« بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌</p>
<p>این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ى اوست‌</p>
<p>این چه شمعی است که جانها همه پروانه‌ى اوست‌</p>
<p>اى شعله‌ى فروزان، اى فروغ تابان، اى گرمابخش دلهاى خلایق! تو کیستى با این شکوه و جلال، با این شیرینى و دلنشینى، با این هیبت و اقتدار، با این‌همه لشکر دل‌به‌همراه، با غلغله‌ى فرشتگان که در کنار موکب تو با آدمیان رقابت میکنند؟ تو کیستى اى نور خدا، اى نداى حقیقت، اى فرقان، و اى سفینةالنجاة؟ چه کرده‌ئى در راه خدایت که پاداش آن خدائى‌شدنِ هر آن چیزى است که به تو نسبت میرساند؟ بنفسى انت، بروحى انت، بِمُهجَةِ قلبى انت، و سلام الله علیکَ یومَ وُلِدتَ و یوم اُستُشهِدتَ مظلوماً و یوم تُبعَثُ فاخِراً و مَفخَراً. 93/2/29</p>
<p>بسیار خوب و با ذوق و سلیقه نوشته شده است؛ و با نگاه هنرمندانه و کنجکاو و نکته‌یاب. خواندم تا 93/2/28.»</p>
<p> </p>
<p>✍فاطمه صداقت زاده </p>
<p>#معرفی_کتاب</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/با-این-کاروان-برو">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/با-این-کاروان-برو#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866941</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یتیمی درد بی‌درمان...</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-1</link>
			<pubDate>14:34:00 +0430 پنجشنبه، 25 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1866460@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.&lt;br /&gt;هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.&lt;br /&gt;در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست&amp;#8230; .&lt;br /&gt;مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.&lt;br /&gt;یتیمی را به رُخَت می‌کشد.&lt;br /&gt;باید از این خانه گریخت.&lt;br /&gt;باید به مشهد الرضا پناه برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.<br />هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.<br />در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست&#8230; .<br />مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.<br />یتیمی را به رُخَت می‌کشد.<br />باید از این خانه گریخت.<br />باید به مشهد الرضا پناه برد.</p>
<p> </p>
<p>✍️فاطمه صداقت زاده </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866460</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>غم‌کده‌ای به نام تهران</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-2</link>
			<pubDate>10:47:00 +0430 پنجشنبه، 25 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1866461@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866461/___.jpg?mtime=1784182511&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1866461]&quot; id=&quot;link_80521&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;غم‌کده‌ای به نام تهران&quot; src=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___.jpg?root=collection_19977&amp;amp;path=quick-uploads/p1866461/___.jpg&amp;amp;mtime=1784182511&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;180&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.&lt;br /&gt;هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.&lt;br /&gt;در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست&amp;#8230; .&lt;br /&gt;مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.&lt;br /&gt;یتیمی را به رُخَت می‌کشد.&lt;br /&gt;باید از این خانه گریخت.&lt;br /&gt;باید به مشهد الرضا پناه برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866461/___.jpg?mtime=1784182511" target="_blank" rel="lightbox[p1866461]" id="link_80521"><img alt="غم‌کده‌ای به نام تهران" src="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___.jpg?root=collection_19977&amp;path=quick-uploads/p1866461/___.jpg&amp;mtime=1784182511&amp;size=fit-320x320" width="180" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p style="text-align: right;">زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.<br />هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.<br />در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست&#8230; .<br />مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.<br />یتیمی را به رُخَت می‌کشد.<br />باید از این خانه گریخت.<br />باید به مشهد الرضا پناه برد.</p>
<p> </p>
<p>✍️فاطمه صداقت زاده </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/یتیمی-درد-بی-درمان-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866461</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>میراث پدری...</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/miraspedary</link>
			<pubDate>00:51:00 +0430 پنجشنبه، 25 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1866439@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866439/2_2271_81.jpg?mtime=1784146661&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1866439]&quot; id=&quot;link_80520&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;میراث پدری...&quot; src=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/2_2271_81.jpg?root=collection_19977&amp;amp;path=quick-uploads/p1866439/2_2271_81.jpg&amp;amp;mtime=1784146661&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;240&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;بسم‌اللّه‌الرحمن‌الرحیم &lt;br /&gt;در این روزهای ملتهب میان تمام بی‌قراری‌ها مرحمی آورده‌ام.&lt;br /&gt;مرحمی از جنس طبیعت و خاک و بوی کاغذ&amp;#8230; .&lt;br /&gt;کتابی که می‌تواند اکنون حکم یک یادگاری و میراث پدری را داشته باشد!&lt;br /&gt;کتاب &amp;#8220;بدان ایدک الله&amp;#8221;&lt;br /&gt;این کتاب مجموعه‌ای از بیانات رهبر شهیدمان است که با هدف ارائه یک دستورالعمل جامع برای زندگی طلبگی گردآوری شده است.&lt;br /&gt;آری، یک دستورالعمل جامع، برای تو&amp;#8230;!&lt;br /&gt;کتاب را بردار، صفحاتش را ورق بزن، صدایش را می‌شنوی؟&lt;br /&gt;خوب گوش کن.&lt;br /&gt;صدای پدر از لا به لای برگ‌های کاهی‌اش می‌آید:&lt;br /&gt;«درس بخوانید برای خدا، درس بخوانید برای اینکه مفید واقع بشوید، درس بخوانید برای رضای ولی عصر.»&lt;br /&gt;کتاب را در آغوش بگیر، مهر پدری را از وجودش احساس می‌کنی.&lt;br /&gt;من اولین بار که نامش را شنیدم مجذوبش شدم. بدان ایدک الله، بدان، دست خدا با توست&amp;#8230; .&lt;br /&gt;اما باید این‌طور بخوانی‌اش تا صدای رهبر شهید در گوشَت بپیچد:&lt;br /&gt;بدان، ایدک الله.. .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا به حال نام این کتاب را شنیده بودید؟ حتی جلدش هم با آدم حرف می‌زند&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#معرفی_کتاب&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/miraspedary&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/media/blogs/fsedaghatzsdeh/quick-uploads/p1866439/2_2271_81.jpg?mtime=1784146661" target="_blank" rel="lightbox[p1866439]" id="link_80520"><img alt="میراث پدری..." src="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/2_2271_81.jpg?root=collection_19977&amp;path=quick-uploads/p1866439/2_2271_81.jpg&amp;mtime=1784146661&amp;size=fit-320x320" width="240" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>بسم‌اللّه‌الرحمن‌الرحیم <br />در این روزهای ملتهب میان تمام بی‌قراری‌ها مرحمی آورده‌ام.<br />مرحمی از جنس طبیعت و خاک و بوی کاغذ&#8230; .<br />کتابی که می‌تواند اکنون حکم یک یادگاری و میراث پدری را داشته باشد!<br />کتاب &#8220;بدان ایدک الله&#8221;<br />این کتاب مجموعه‌ای از بیانات رهبر شهیدمان است که با هدف ارائه یک دستورالعمل جامع برای زندگی طلبگی گردآوری شده است.<br />آری، یک دستورالعمل جامع، برای تو&#8230;!<br />کتاب را بردار، صفحاتش را ورق بزن، صدایش را می‌شنوی؟<br />خوب گوش کن.<br />صدای پدر از لا به لای برگ‌های کاهی‌اش می‌آید:<br />«درس بخوانید برای خدا، درس بخوانید برای اینکه مفید واقع بشوید، درس بخوانید برای رضای ولی عصر.»<br />کتاب را در آغوش بگیر، مهر پدری را از وجودش احساس می‌کنی.<br />من اولین بار که نامش را شنیدم مجذوبش شدم. بدان ایدک الله، بدان، دست خدا با توست&#8230; .<br />اما باید این‌طور بخوانی‌اش تا صدای رهبر شهید در گوشَت بپیچد:<br />بدان، ایدک الله.. .</p>
<p>✍فاطمه صداقت زاده</p>
<p> </p>
<p>تا به حال نام این کتاب را شنیده بودید؟ حتی جلدش هم با آدم حرف می‌زند&#8230; .</p>
<p>#معرفی_کتاب</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/miraspedary">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/miraspedary#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866439</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>زنده‌تر از امروز...</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/zende-tar-az-emruz</link>
			<pubDate>12:00:00 +0430 سه شنبه، 23 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1866261@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;امروز با یک سوال متفاوت مواجه شدم. در مورد یک صحنه از زندگی‌ام که هنوز در قلبم زنده‌ است، پرسیده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، من برای پاسخ به این سوال نیاز به فکر کردن ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به محض خواندن این سوال به یکی از غروب‌های پاییز پرتاب شدم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاییز سال هزار و چهارصد و دو بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اواخر مهر ماه یا اوایل آبان بود. مثل خیلی از روزهای دیگر خسته از مدرسه به خانه آمده و بعد از ظهر را به خواب گذرانده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادرم به مجلسی خانگی دعوت شده بود و من این‌بار همراهی‌اش نکرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استراحت در خلوت خانه را می‌خواستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانستم چقدر خوابیده‌ام، فقط صدای زنگ تلفن همراهم را میان خواب و بیداری می‌شنیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خیال این‌که شاید مادر باشد از جا پریدم اما شماره ناشناس بود&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی شماره‌ی ناشناس را دیدم دستانم شل شد و خواب دوباره به چشمانم بازگشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوجوانی شانزده- هفده ساله بودم و به توصیه‌ی خانواده شماره‌ی ناشناس را جواب نمی‌دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غروب پاییز بود و خانه تاریک، مانده بودم اینجا کجاست؟ من کیستم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن‌قدر به صفحه‌ی موبایل نگاه کردم تا خاموش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صفحه‌ی تماس که رفت، نوتیف پیامک را دیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تماس‌ها و پیامک‌های منِ نوجوان به مادر و پدرم ختم می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صفحه‌ی قفل را باز کردم و سراغ پیامک رفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شماره‌‌ای ناشناس و سازمانی بود. ابتدای پیامک نام نو+جوان را دیدم. نو+جوان را می‌شناختم. رسانه‌ی رهبری برای نوجوانان بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک سالی می‌شد که مادر مرا به آن جمع فرستاده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولش میلی نداشتم اما کم‌کم از ماموریت‌هایش خوشم آمده و ادامه داده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با همان چشمان نیمه باز پیام را خواندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با هر خط که جلوتر می‌رفتم چشمانم بازتر می‌شد و دستانم به سرما می‌گرایید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضربان قلبم تند شد. بی‌اختیار اشک از چشمانم چکید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز پیامش را دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;#8220;&quot;سلام دوست خوب نوجوان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با توجه به برگزیده‌شدن شما در بین کاربران نرم‌افزار موبایلی؛ از شما دعوت می‌کنیم تا در دیدار روز چهارشنبه (۱۰ آبان) دانش‌آموزان با رهبر معظم انقلاب اسلامی حضور پیدا کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا برای حضور در مراسم، روز چهارشنبه ۱۰ آبان ساعت ۷ صبح به آدرس تهران، خ جمهوری اسلامی، فلسطین&amp;#8230;.&quot;&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مات و مبهوت مانده بودم. چه کسی دعوت شده بود؟ من؟ کجا؟ دیدار رهبری؟ همان رهبری که من می‌شناسم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شدت تحیر و هیجان دیگر نمی‌توانستم یک‌جا بنشینم. کسی هم خانه نبود که پیام را به او نشان بدهم و سوال کنم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیاز داشتم یک نفر دیگر هم آن پیام را بخواند و بگوید که اشتباه نمی‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان یاد آن تماس چند دقیقه‌ی پیش افتادم&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلفن را باز کردم. مستاصل به شماره نگاه می‌کردم. ممکن بود به هم ربط داشته باشند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید زنگ می‌زدم و می‌دیدم چه کسی پشت خط است؟ اما من که نمی‌توانستم. در آن میان صدای زنگ خانه ناجی‌ام شد، مادر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی من را با آن حال دید، نگران شد. سریع پیام را نشانش دادم. شماره را که دید گفت: این شماره مال بیت رهبریه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا هر دو حالی عجیب داشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تایید مادر ذوق را به احساساتم اضافه کرد. با همان شماره تماس گرفت اما کسی جواب نداد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام ذوقم پرید و چهره‌ام رنگ باخت. مادر گفت: نگران نباش دوباره زنگ میزنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موبایلم را گوشه‌ای گذاشتم و منتظر این طرف و آن طرف می‌چرخیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر وسط نماز مغرب بود که موبایلم دوباره زنگ خورد، ضربان قلبم رفت روی هزار&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر دوباره قطع می‌شد چه؟ روی پاهایم بند نبودم. درست در لحظات آخر نماز مادر تمام شد و تماس را وصل کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تماس را روی بلندگو گذاشت، صدایی مردانه گفت: خانم صداقت‌زاده؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; تماس از بیت بود و من دعوت شده بودم&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با هر کلام آن مرد می‌خواستم به هوا بپرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تماس که قطع شد به بغل مادر پریدم اشک شوق ریختم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمامش شاید در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همین یک ساعت تا ابد در قلب من زنده‌تر از حال و این لحظه نفس می‌کشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی، چند روز پیش هم یک شماره‌ی ناشناس با من تماس گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدایی زنانه گفت: خانم صداقت زاده؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کاری با من داشت؟ برای هماهنگی مراسم وداع و تشییع تماس گرفته بود&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/zende-tar-az-emruz&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز با یک سوال متفاوت مواجه شدم. در مورد یک صحنه از زندگی‌ام که هنوز در قلبم زنده‌ است، پرسیده بودند.</p>
<p>خب، من برای پاسخ به این سوال نیاز به فکر کردن ندارم.</p>
<p>به محض خواندن این سوال به یکی از غروب‌های پاییز پرتاب شدم!</p>
<p>پاییز سال هزار و چهارصد و دو بود.</p>
<p>اواخر مهر ماه یا اوایل آبان بود. مثل خیلی از روزهای دیگر خسته از مدرسه به خانه آمده و بعد از ظهر را به خواب گذرانده بودم.</p>
<p>مادرم به مجلسی خانگی دعوت شده بود و من این‌بار همراهی‌اش نکرده بودم.</p>
<p>استراحت در خلوت خانه را می‌خواستم.</p>
<p>نمی‌دانستم چقدر خوابیده‌ام، فقط صدای زنگ تلفن همراهم را میان خواب و بیداری می‌شنیدم.</p>
<p>با خیال این‌که شاید مادر باشد از جا پریدم اما شماره ناشناس بود&#8230; .</p>
<p>وقتی شماره‌ی ناشناس را دیدم دستانم شل شد و خواب دوباره به چشمانم بازگشت.</p>
<p>نوجوانی شانزده- هفده ساله بودم و به توصیه‌ی خانواده شماره‌ی ناشناس را جواب نمی‌دادم.</p>
<p>غروب پاییز بود و خانه تاریک، مانده بودم اینجا کجاست؟ من کیستم؟</p>
<p>آن‌قدر به صفحه‌ی موبایل نگاه کردم تا خاموش شد.</p>
<p>صفحه‌ی تماس که رفت، نوتیف پیامک را دیدم.</p>
<p>تماس‌ها و پیامک‌های منِ نوجوان به مادر و پدرم ختم می‌شد.</p>
<p>صفحه‌ی قفل را باز کردم و سراغ پیامک رفتم.</p>
<p>از شماره‌‌ای ناشناس و سازمانی بود. ابتدای پیامک نام نو+جوان را دیدم. نو+جوان را می‌شناختم. رسانه‌ی رهبری برای نوجوانان بود.</p>
<p>یک سالی می‌شد که مادر مرا به آن جمع فرستاده بود.</p>
<p>اولش میلی نداشتم اما کم‌کم از ماموریت‌هایش خوشم آمده و ادامه داده بودم.</p>
<p>با همان چشمان نیمه باز پیام را خواندم.</p>
<p>با هر خط که جلوتر می‌رفتم چشمانم بازتر می‌شد و دستانم به سرما می‌گرایید.</p>
<p>ضربان قلبم تند شد. بی‌اختیار اشک از چشمانم چکید. </p>
<p>هنوز پیامش را دارم.</p>
<p>&#8220;"سلام دوست خوب نوجوان</p>
<p>با توجه به برگزیده‌شدن شما در بین کاربران نرم‌افزار موبایلی؛ از شما دعوت می‌کنیم تا در دیدار روز چهارشنبه (۱۰ آبان) دانش‌آموزان با رهبر معظم انقلاب اسلامی حضور پیدا کنید.</p>
<p>لطفا برای حضور در مراسم، روز چهارشنبه ۱۰ آبان ساعت ۷ صبح به آدرس تهران، خ جمهوری اسلامی، فلسطین&#8230;."&#8221;</p>
<p>مات و مبهوت مانده بودم. چه کسی دعوت شده بود؟ من؟ کجا؟ دیدار رهبری؟ همان رهبری که من می‌شناسم؟</p>
<p>از شدت تحیر و هیجان دیگر نمی‌توانستم یک‌جا بنشینم. کسی هم خانه نبود که پیام را به او نشان بدهم و سوال کنم. </p>
<p>نیاز داشتم یک نفر دیگر هم آن پیام را بخواند و بگوید که اشتباه نمی‌کنم.</p>
<p>ناگهان یاد آن تماس چند دقیقه‌ی پیش افتادم&#8230; .</p>
<p>تلفن را باز کردم. مستاصل به شماره نگاه می‌کردم. ممکن بود به هم ربط داشته باشند؟</p>
<p>باید زنگ می‌زدم و می‌دیدم چه کسی پشت خط است؟ اما من که نمی‌توانستم. در آن میان صدای زنگ خانه ناجی‌ام شد، مادر بود.</p>
<p>وقتی من را با آن حال دید، نگران شد. سریع پیام را نشانش دادم. شماره را که دید گفت: این شماره مال بیت رهبریه!</p>
<p>حالا هر دو حالی عجیب داشتیم.</p>
<p>تایید مادر ذوق را به احساساتم اضافه کرد. با همان شماره تماس گرفت اما کسی جواب نداد.</p>
<p>تمام ذوقم پرید و چهره‌ام رنگ باخت. مادر گفت: نگران نباش دوباره زنگ میزنن.</p>
<p>موبایلم را گوشه‌ای گذاشتم و منتظر این طرف و آن طرف می‌چرخیدم.</p>
<p>مادر وسط نماز مغرب بود که موبایلم دوباره زنگ خورد، ضربان قلبم رفت روی هزار&#8230; .</p>
<p>اگر دوباره قطع می‌شد چه؟ روی پاهایم بند نبودم. درست در لحظات آخر نماز مادر تمام شد و تماس را وصل کرد.</p>
<p>تماس را روی بلندگو گذاشت، صدایی مردانه گفت: خانم صداقت‌زاده؟</p>
<p> تماس از بیت بود و من دعوت شده بودم&#8230; .</p>
<p>با هر کلام آن مرد می‌خواستم به هوا بپرم.</p>
<p>تماس که قطع شد به بغل مادر پریدم اشک شوق ریختم.</p>
<p>تمامش شاید در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد. </p>
<p>و همین یک ساعت تا ابد در قلب من زنده‌تر از حال و این لحظه نفس می‌کشد.</p>
<p>راستی، چند روز پیش هم یک شماره‌ی ناشناس با من تماس گرفت.</p>
<p>صدایی زنانه گفت: خانم صداقت زاده؟ </p>
<p>چه کاری با من داشت؟ برای هماهنگی مراسم وداع و تشییع تماس گرفته بود&#8230; .</p>
<p> </p>
<p>✍فاطمه صداقت زاده </p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/zende-tar-az-emruz">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/zende-tar-az-emruz#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866261</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>امیدی خفته در دل سیاهی هر شب</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/omidi-khofteh</link>
			<pubDate>15:41:00 +0430 یکشنبه، 21 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1866003@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;em&gt;حدود صد روز است که هر شب با آرزوی صبحی متفاوت سر به بالین می‌گذاریم.&lt;br /&gt;هنگامی که چشم‌هایمان را می‌بندیم امید داریم که فردا صبح در جهانی دیگر چشم بگشاییم.&lt;br /&gt;امید داریم به نقش بستن جوهر سرخ مهر &amp;#8220;به فیض شهادت نائل آمد&amp;#8221; در شناسنامه‌هایمان&amp;#8230; .&lt;br /&gt;امید داریم به دیدار مجدد روی سید علی حسینی خامنه‌ای &lt;br /&gt;امید داریم به لطف الهی، که بی‌قراری دل‌هایمان برای رسیدن به این آرزوی بزرگ را بر گناهان ریز و درشتمان برتری دهد.&lt;br /&gt;ما امید داریم که قلب‌های عاشق و پاره پاره‌مان وساطت کنند و خداوند خریدار ما شود.&lt;br /&gt;آری، ما امید داریم چون خودش در سوره‌ی حجر فرمود: قَالَ وَمَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ&lt;br /&gt;جز گمراهان، چه کسی از رحمت پروردگارش ناامید می‌شود؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;✍️فاطمه صداقت زاده &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/omidi-khofteh&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em>حدود صد روز است که هر شب با آرزوی صبحی متفاوت سر به بالین می‌گذاریم.<br />هنگامی که چشم‌هایمان را می‌بندیم امید داریم که فردا صبح در جهانی دیگر چشم بگشاییم.<br />امید داریم به نقش بستن جوهر سرخ مهر &#8220;به فیض شهادت نائل آمد&#8221; در شناسنامه‌هایمان&#8230; .<br />امید داریم به دیدار مجدد روی سید علی حسینی خامنه‌ای <br />امید داریم به لطف الهی، که بی‌قراری دل‌هایمان برای رسیدن به این آرزوی بزرگ را بر گناهان ریز و درشتمان برتری دهد.<br />ما امید داریم که قلب‌های عاشق و پاره پاره‌مان وساطت کنند و خداوند خریدار ما شود.<br />آری، ما امید داریم چون خودش در سوره‌ی حجر فرمود: قَالَ وَمَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ<br />جز گمراهان، چه کسی از رحمت پروردگارش ناامید می‌شود؟</em></p>
<p> </p>
<p><em>✍️فاطمه صداقت زاده </em></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/omidi-khofteh">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/omidi-khofteh#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866003</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یا لثارات الحسین</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-14</link>
			<pubDate>01:56:00 +0430 یکشنبه، 21 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1865949@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.&lt;br /&gt;تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.&lt;br /&gt;روبه‌روی دیوار می‌ایستم.&lt;br /&gt;با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.&lt;br /&gt;عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.&lt;br /&gt;یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.&lt;br /&gt;لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.&lt;br /&gt;یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.&lt;br /&gt;دستم می‌لرزد.&lt;br /&gt; یک مادربزرگ مهربان.&lt;br /&gt;چشمانم می‌سوزد.&lt;br /&gt;یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.&lt;br /&gt;شانه‌هایم می‌افتد.&lt;br /&gt;یک مادر خستگی‌ناپذیر.&lt;br /&gt;نفسم تنگ می‌شود.&lt;br /&gt;سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.&lt;br /&gt;کمرم خورد می‌شود.&lt;br /&gt;دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.&lt;br /&gt;سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.&lt;br /&gt;پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.&lt;br /&gt;نگاهم تار می‌شود.&lt;br /&gt;چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.&lt;br /&gt;نفس‌هایم به شماره می‌افتد.&lt;br /&gt;یک دختر بچه با لباس صورتی&amp;#8230; .&lt;br /&gt;زانوهایم خالی می‌شود. &lt;br /&gt;بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.&lt;br /&gt;پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.&lt;br /&gt;صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام&amp;#8230; .»&lt;br /&gt;پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.&lt;br /&gt;هرکس به سمتی می‌دود.&lt;br /&gt;مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان&amp;#8230;»&lt;br /&gt;پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.&lt;br /&gt;یا صاحب الزمان.&lt;br /&gt;یا صاحب الزمان..&lt;br /&gt;یا صاحب الزمان&amp;#8230; .&lt;br /&gt;چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»&lt;br /&gt;مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.&lt;br /&gt;نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.&lt;br /&gt;چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟&lt;br /&gt;نگاهم به سمت قاب &amp;#8220;یا علی&amp;#8221; گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;مشت‌هایم گره می‌شود.&lt;br /&gt;چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟&lt;br /&gt;دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم. &lt;br /&gt;احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.&lt;br /&gt;زیر لب زمزمه می‌کنم:&lt;br /&gt;«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»&lt;br /&gt;نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:&lt;br /&gt; « ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »&lt;br /&gt;دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:&lt;br /&gt;« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-14&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.<br />تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.<br />روبه‌روی دیوار می‌ایستم.<br />با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.<br />عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.<br />یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.<br />لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.<br />یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.<br />دستم می‌لرزد.<br /> یک مادربزرگ مهربان.<br />چشمانم می‌سوزد.<br />یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.<br />شانه‌هایم می‌افتد.<br />یک مادر خستگی‌ناپذیر.<br />نفسم تنگ می‌شود.<br />سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.<br />کمرم خورد می‌شود.<br />دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.<br />سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.<br />پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.<br />نگاهم تار می‌شود.<br />چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.<br />نفس‌هایم به شماره می‌افتد.<br />یک دختر بچه با لباس صورتی&#8230; .<br />زانوهایم خالی می‌شود. <br />بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.<br />پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.<br />صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام&#8230; .»<br />پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.<br />هرکس به سمتی می‌دود.<br />مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان&#8230;»<br />پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.<br />یا صاحب الزمان.<br />یا صاحب الزمان..<br />یا صاحب الزمان&#8230; .<br />چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»<br />مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.<br />نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.<br />چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟<br />نگاهم به سمت قاب &#8220;یا علی&#8221; گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.<br />مشت‌هایم گره می‌شود.<br />چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟<br />دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم. <br />احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.<br />زیر لب زمزمه می‌کنم:<br />«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»<br />نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:<br /> « ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »<br />دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:<br />« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»</p>
<p>✍فاطمه صداقت زاده</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-14">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-14#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1865949</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یا لثارات الحسین</title>
			<link>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-13</link>
			<pubDate>01:56:00 +0430 یکشنبه، 21 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>مرآت</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1865948@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.&lt;br /&gt;تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.&lt;br /&gt;روبه‌روی دیوار می‌ایستم.&lt;br /&gt;با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.&lt;br /&gt;عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.&lt;br /&gt;یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.&lt;br /&gt;لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.&lt;br /&gt;یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.&lt;br /&gt;دستم می‌لرزد.&lt;br /&gt; یک مادربزرگ مهربان.&lt;br /&gt;چشمانم می‌سوزد.&lt;br /&gt;یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.&lt;br /&gt;شانه‌هایم می‌افتد.&lt;br /&gt;یک مادر خستگی‌ناپذیر.&lt;br /&gt;نفسم تنگ می‌شود.&lt;br /&gt;سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.&lt;br /&gt;کمرم خورد می‌شود.&lt;br /&gt;دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.&lt;br /&gt;سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.&lt;br /&gt;پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.&lt;br /&gt;نگاهم تار می‌شود.&lt;br /&gt;چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.&lt;br /&gt;نفس‌هایم به شماره می‌افتد.&lt;br /&gt;یک دختر بچه با لباس صورتی&amp;#8230; .&lt;br /&gt;زانوهایم خالی می‌شود. &lt;br /&gt;بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.&lt;br /&gt;پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.&lt;br /&gt;صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام&amp;#8230; .»&lt;br /&gt;پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.&lt;br /&gt;هرکس به سمتی می‌دود.&lt;br /&gt;مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان&amp;#8230;»&lt;br /&gt;پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.&lt;br /&gt;یا صاحب الزمان.&lt;br /&gt;یا صاحب الزمان..&lt;br /&gt;یا صاحب الزمان&amp;#8230; .&lt;br /&gt;چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»&lt;br /&gt;مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.&lt;br /&gt;نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.&lt;br /&gt;چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟&lt;br /&gt;نگاهم به سمت قاب &amp;#8220;یا علی&amp;#8221; گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;مشت‌هایم گره می‌شود.&lt;br /&gt;چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟&lt;br /&gt;دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم. &lt;br /&gt;احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.&lt;br /&gt;زیر لب زمزمه می‌کنم:&lt;br /&gt;«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»&lt;br /&gt;نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:&lt;br /&gt; « ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »&lt;br /&gt;دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:&lt;br /&gt;« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍فاطمه صداقت زاده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-13&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.<br />تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.<br />روبه‌روی دیوار می‌ایستم.<br />با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.<br />عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.<br />یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.<br />لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.<br />یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.<br />دستم می‌لرزد.<br /> یک مادربزرگ مهربان.<br />چشمانم می‌سوزد.<br />یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.<br />شانه‌هایم می‌افتد.<br />یک مادر خستگی‌ناپذیر.<br />نفسم تنگ می‌شود.<br />سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.<br />کمرم خورد می‌شود.<br />دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.<br />سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.<br />پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.<br />نگاهم تار می‌شود.<br />چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.<br />نفس‌هایم به شماره می‌افتد.<br />یک دختر بچه با لباس صورتی&#8230; .<br />زانوهایم خالی می‌شود. <br />بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.<br />پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.<br />صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام&#8230; .»<br />پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.<br />هرکس به سمتی می‌دود.<br />مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان&#8230;»<br />پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.<br />یا صاحب الزمان.<br />یا صاحب الزمان..<br />یا صاحب الزمان&#8230; .<br />چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»<br />مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.<br />نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.<br />چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟<br />نگاهم به سمت قاب &#8220;یا علی&#8221; گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.<br />مشت‌هایم گره می‌شود.<br />چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟<br />دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم. <br />احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.<br />زیر لب زمزمه می‌کنم:<br />«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»<br />نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:<br /> « ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »<br />دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:<br />« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»</p>
<p>✍فاطمه صداقت زاده</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-13">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/ya-lesarat-ol-hosein-13#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fsedaghatzsdeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1865948</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
