فاطمه صداقت زاده

  • خانه 

امیدی خفته در دل سیاهی هر شب

21 تیر 1405 توسط مرآت

حدود صد روز است که هر شب با آرزوی صبحی متفاوت سر به بالین می‌گذاریم.
هنگامی که چشم‌هایمان را می‌بندیم امید داریم که فردا صبح در جهانی دیگر چشم بگشاییم.
امید داریم به نقش بستن جوهر سرخ مهر “به فیض شهادت نائل آمد” در شناسنامه‌هایمان… .
امید داریم به دیدار مجدد روی سید علی حسینی خامنه‌ای
امید داریم به لطف الهی، که بی‌قراری دل‌هایمان برای رسیدن به این آرزوی بزرگ را بر گناهان ریز و درشتمان برتری دهد.
ما امید داریم که قلب‌های عاشق و پاره پاره‌مان وساطت کنند و خداوند خریدار ما شود.
آری، ما امید داریم چون خودش در سوره‌ی حجر فرمود: قَالَ وَمَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ
جز گمراهان، چه کسی از رحمت پروردگارش ناامید می‌شود؟

 

✍️فاطمه صداقت زاده 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

فاطمه صداقت زاده

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • دلنوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس