فاطمه صداقت زاده

  • خانه 

میراث پدری...

25 تیر 1405 توسط مرآت
میراث پدری...

بسم‌اللّه‌الرحمن‌الرحیم
در این روزهای ملتهب میان تمام بی‌قراری‌ها مرحمی آورده‌ام.
مرحمی از جنس طبیعت و خاک و بوی کاغذ… .
کتابی که می‌تواند اکنون حکم یک یادگاری و میراث پدری را داشته باشد!
کتاب “بدان ایدک الله”
این کتاب مجموعه‌ای از بیانات رهبر شهیدمان است که با هدف ارائه یک دستورالعمل جامع برای زندگی طلبگی گردآوری شده است.
آری، یک دستورالعمل جامع، برای تو…!
کتاب را بردار، صفحاتش را ورق بزن، صدایش را می‌شنوی؟
خوب گوش کن.
صدای پدر از لا به لای برگ‌های کاهی‌اش می‌آید:
«درس بخوانید برای خدا، درس بخوانید برای اینکه مفید واقع بشوید، درس بخوانید برای رضای ولی عصر.»
کتاب را در آغوش بگیر، مهر پدری را از وجودش احساس می‌کنی.
من اولین بار که نامش را شنیدم مجذوبش شدم. بدان ایدک الله، بدان، دست خدا با توست… .
اما باید این‌طور بخوانی‌اش تا صدای رهبر شهید در گوشَت بپیچد:
بدان، ایدک الله.. .

✍فاطمه صداقت زاده

 

تا به حال نام این کتاب را شنیده بودید؟ حتی جلدش هم با آدم حرف می‌زند… .

#معرفی_کتاب

 نظر دهید »

زنده‌تر از امروز...

23 تیر 1405 توسط مرآت

امروز با یک سوال متفاوت مواجه شدم. در مورد یک صحنه از زندگی‌ام که هنوز در قلبم زنده‌ است، پرسیده بودند.

خب، من برای پاسخ به این سوال نیاز به فکر کردن ندارم.

به محض خواندن این سوال به یکی از غروب‌های پاییز پرتاب شدم!

پاییز سال هزار و چهارصد و دو بود.

اواخر مهر ماه یا اوایل آبان بود. مثل خیلی از روزهای دیگر خسته از مدرسه به خانه آمده و بعد از ظهر را به خواب گذرانده بودم.

مادرم به مجلسی خانگی دعوت شده بود و من این‌بار همراهی‌اش نکرده بودم.

استراحت در خلوت خانه را می‌خواستم.

نمی‌دانستم چقدر خوابیده‌ام، فقط صدای زنگ تلفن همراهم را میان خواب و بیداری می‌شنیدم.

با خیال این‌که شاید مادر باشد از جا پریدم اما شماره ناشناس بود… .

وقتی شماره‌ی ناشناس را دیدم دستانم شل شد و خواب دوباره به چشمانم بازگشت.

نوجوانی شانزده- هفده ساله بودم و به توصیه‌ی خانواده شماره‌ی ناشناس را جواب نمی‌دادم.

غروب پاییز بود و خانه تاریک، مانده بودم اینجا کجاست؟ من کیستم؟

آن‌قدر به صفحه‌ی موبایل نگاه کردم تا خاموش شد.

صفحه‌ی تماس که رفت، نوتیف پیامک را دیدم.

تماس‌ها و پیامک‌های منِ نوجوان به مادر و پدرم ختم می‌شد.

صفحه‌ی قفل را باز کردم و سراغ پیامک رفتم.

از شماره‌‌ای ناشناس و سازمانی بود. ابتدای پیامک نام نو+جوان را دیدم. نو+جوان را می‌شناختم. رسانه‌ی رهبری برای نوجوانان بود.

یک سالی می‌شد که مادر مرا به آن جمع فرستاده بود.

اولش میلی نداشتم اما کم‌کم از ماموریت‌هایش خوشم آمده و ادامه داده بودم.

با همان چشمان نیمه باز پیام را خواندم.

با هر خط که جلوتر می‌رفتم چشمانم بازتر می‌شد و دستانم به سرما می‌گرایید.

ضربان قلبم تند شد. بی‌اختیار اشک از چشمانم چکید. 

هنوز پیامش را دارم.

“"سلام دوست خوب نوجوان

با توجه به برگزیده‌شدن شما در بین کاربران نرم‌افزار موبایلی؛ از شما دعوت می‌کنیم تا در دیدار روز چهارشنبه (۱۰ آبان) دانش‌آموزان با رهبر معظم انقلاب اسلامی حضور پیدا کنید.

لطفا برای حضور در مراسم، روز چهارشنبه ۱۰ آبان ساعت ۷ صبح به آدرس تهران، خ جمهوری اسلامی، فلسطین…."”

مات و مبهوت مانده بودم. چه کسی دعوت شده بود؟ من؟ کجا؟ دیدار رهبری؟ همان رهبری که من می‌شناسم؟

از شدت تحیر و هیجان دیگر نمی‌توانستم یک‌جا بنشینم. کسی هم خانه نبود که پیام را به او نشان بدهم و سوال کنم. 

نیاز داشتم یک نفر دیگر هم آن پیام را بخواند و بگوید که اشتباه نمی‌کنم.

ناگهان یاد آن تماس چند دقیقه‌ی پیش افتادم… .

تلفن را باز کردم. مستاصل به شماره نگاه می‌کردم. ممکن بود به هم ربط داشته باشند؟

باید زنگ می‌زدم و می‌دیدم چه کسی پشت خط است؟ اما من که نمی‌توانستم. در آن میان صدای زنگ خانه ناجی‌ام شد، مادر بود.

وقتی من را با آن حال دید، نگران شد. سریع پیام را نشانش دادم. شماره را که دید گفت: این شماره مال بیت رهبریه!

حالا هر دو حالی عجیب داشتیم.

تایید مادر ذوق را به احساساتم اضافه کرد. با همان شماره تماس گرفت اما کسی جواب نداد.

تمام ذوقم پرید و چهره‌ام رنگ باخت. مادر گفت: نگران نباش دوباره زنگ میزنن.

موبایلم را گوشه‌ای گذاشتم و منتظر این طرف و آن طرف می‌چرخیدم.

مادر وسط نماز مغرب بود که موبایلم دوباره زنگ خورد، ضربان قلبم رفت روی هزار… .

اگر دوباره قطع می‌شد چه؟ روی پاهایم بند نبودم. درست در لحظات آخر نماز مادر تمام شد و تماس را وصل کرد.

تماس را روی بلندگو گذاشت، صدایی مردانه گفت: خانم صداقت‌زاده؟

 تماس از بیت بود و من دعوت شده بودم… .

با هر کلام آن مرد می‌خواستم به هوا بپرم.

تماس که قطع شد به بغل مادر پریدم اشک شوق ریختم.

تمامش شاید در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد. 

و همین یک ساعت تا ابد در قلب من زنده‌تر از حال و این لحظه نفس می‌کشد.

راستی، چند روز پیش هم یک شماره‌ی ناشناس با من تماس گرفت.

صدایی زنانه گفت: خانم صداقت زاده؟ 

چه کاری با من داشت؟ برای هماهنگی مراسم وداع و تشییع تماس گرفته بود… .

 

✍فاطمه صداقت زاده 

 

 

 نظر دهید »

امیدی خفته در دل سیاهی هر شب

21 تیر 1405 توسط مرآت

حدود صد روز است که هر شب با آرزوی صبحی متفاوت سر به بالین می‌گذاریم.
هنگامی که چشم‌هایمان را می‌بندیم امید داریم که فردا صبح در جهانی دیگر چشم بگشاییم.
امید داریم به نقش بستن جوهر سرخ مهر “به فیض شهادت نائل آمد” در شناسنامه‌هایمان… .
امید داریم به دیدار مجدد روی سید علی حسینی خامنه‌ای
امید داریم به لطف الهی، که بی‌قراری دل‌هایمان برای رسیدن به این آرزوی بزرگ را بر گناهان ریز و درشتمان برتری دهد.
ما امید داریم که قلب‌های عاشق و پاره پاره‌مان وساطت کنند و خداوند خریدار ما شود.
آری، ما امید داریم چون خودش در سوره‌ی حجر فرمود: قَالَ وَمَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ
جز گمراهان، چه کسی از رحمت پروردگارش ناامید می‌شود؟

 

✍️فاطمه صداقت زاده 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

فاطمه صداقت زاده

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • داستانک
  • دلنوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس