امروز با یک سوال متفاوت مواجه شدم. در مورد یک صحنه از زندگیام که هنوز در قلبم زنده است، پرسیده بودند.
خب، من برای پاسخ به این سوال نیاز به فکر کردن ندارم.
به محض خواندن این سوال به یکی از غروبهای پاییز پرتاب شدم!
پاییز سال هزار و چهارصد و دو بود.
اواخر مهر ماه یا اوایل آبان بود. مثل خیلی از روزهای دیگر خسته از مدرسه به خانه آمده و بعد از ظهر را به خواب گذرانده بودم.
مادرم به مجلسی خانگی دعوت شده بود و من اینبار همراهیاش نکرده بودم.
استراحت در خلوت خانه را میخواستم.
نمیدانستم چقدر خوابیدهام، فقط صدای زنگ تلفن همراهم را میان خواب و بیداری میشنیدم.
با خیال اینکه شاید مادر باشد از جا پریدم اما شماره ناشناس بود… .
وقتی شمارهی ناشناس را دیدم دستانم شل شد و خواب دوباره به چشمانم بازگشت.
نوجوانی شانزده- هفده ساله بودم و به توصیهی خانواده شمارهی ناشناس را جواب نمیدادم.
غروب پاییز بود و خانه تاریک، مانده بودم اینجا کجاست؟ من کیستم؟
آنقدر به صفحهی موبایل نگاه کردم تا خاموش شد.
صفحهی تماس که رفت، نوتیف پیامک را دیدم.
تماسها و پیامکهای منِ نوجوان به مادر و پدرم ختم میشد.
صفحهی قفل را باز کردم و سراغ پیامک رفتم.
از شمارهای ناشناس و سازمانی بود. ابتدای پیامک نام نو+جوان را دیدم. نو+جوان را میشناختم. رسانهی رهبری برای نوجوانان بود.
یک سالی میشد که مادر مرا به آن جمع فرستاده بود.
اولش میلی نداشتم اما کمکم از ماموریتهایش خوشم آمده و ادامه داده بودم.
با همان چشمان نیمه باز پیام را خواندم.
با هر خط که جلوتر میرفتم چشمانم بازتر میشد و دستانم به سرما میگرایید.
ضربان قلبم تند شد. بیاختیار اشک از چشمانم چکید.
هنوز پیامش را دارم.
“"سلام دوست خوب نوجوان
با توجه به برگزیدهشدن شما در بین کاربران نرمافزار موبایلی؛ از شما دعوت میکنیم تا در دیدار روز چهارشنبه (۱۰ آبان) دانشآموزان با رهبر معظم انقلاب اسلامی حضور پیدا کنید.
لطفا برای حضور در مراسم، روز چهارشنبه ۱۰ آبان ساعت ۷ صبح به آدرس تهران، خ جمهوری اسلامی، فلسطین…."”
مات و مبهوت مانده بودم. چه کسی دعوت شده بود؟ من؟ کجا؟ دیدار رهبری؟ همان رهبری که من میشناسم؟
از شدت تحیر و هیجان دیگر نمیتوانستم یکجا بنشینم. کسی هم خانه نبود که پیام را به او نشان بدهم و سوال کنم.
نیاز داشتم یک نفر دیگر هم آن پیام را بخواند و بگوید که اشتباه نمیکنم.
ناگهان یاد آن تماس چند دقیقهی پیش افتادم… .
تلفن را باز کردم. مستاصل به شماره نگاه میکردم. ممکن بود به هم ربط داشته باشند؟
باید زنگ میزدم و میدیدم چه کسی پشت خط است؟ اما من که نمیتوانستم. در آن میان صدای زنگ خانه ناجیام شد، مادر بود.
وقتی من را با آن حال دید، نگران شد. سریع پیام را نشانش دادم. شماره را که دید گفت: این شماره مال بیت رهبریه!
حالا هر دو حالی عجیب داشتیم.
تایید مادر ذوق را به احساساتم اضافه کرد. با همان شماره تماس گرفت اما کسی جواب نداد.
تمام ذوقم پرید و چهرهام رنگ باخت. مادر گفت: نگران نباش دوباره زنگ میزنن.
موبایلم را گوشهای گذاشتم و منتظر این طرف و آن طرف میچرخیدم.
مادر وسط نماز مغرب بود که موبایلم دوباره زنگ خورد، ضربان قلبم رفت روی هزار… .
اگر دوباره قطع میشد چه؟ روی پاهایم بند نبودم. درست در لحظات آخر نماز مادر تمام شد و تماس را وصل کرد.
تماس را روی بلندگو گذاشت، صدایی مردانه گفت: خانم صداقتزاده؟
تماس از بیت بود و من دعوت شده بودم… .
با هر کلام آن مرد میخواستم به هوا بپرم.
تماس که قطع شد به بغل مادر پریدم اشک شوق ریختم.
تمامش شاید در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد.
و همین یک ساعت تا ابد در قلب من زندهتر از حال و این لحظه نفس میکشد.
راستی، چند روز پیش هم یک شمارهی ناشناس با من تماس گرفت.
صدایی زنانه گفت: خانم صداقت زاده؟
چه کاری با من داشت؟ برای هماهنگی مراسم وداع و تشییع تماس گرفته بود… .
✍فاطمه صداقت زاده