فاطمه صداقت زاده

  • خانه

با این کاروان برو

29 تیر 1405 توسط مرآت
با این کاروان برو

در روزهای پر تب و تاب محرم، در میان روضه‌ها و مقتل‌ها، کتابی متفاوت را پیدا کردم.

کتابی با یک قاب شیشه‌ای… .

پنجره‌های تشنه، روایتی متفاوت و دل‌نواز به قلم آقای مهدی قزلی.

ضریح مبارک سیدالشهدا در شهر مقدس قم ساخته شد و در سال 1391 خورشیدی‌ با کاروانی ماشینی به سمت کربلا به راه افتاد، همان‌طور که در سال 61 قمری کاروانی از مدینه به سمت کربلا حرکت کرد… .

این کاروان در شهرهای متعددی توقف کرده و مورد استقبال بی‌نظیر مردم گرفت.

جناب آقای مهدی قزلی نویسنده‌ای است که همراه کاروان از قم تا کربلا رفت و مامور شده بود تا وقایع را ثبت کند.

ماحصلش شد کتاب پنجره‌های تشنه.

پیشنهاد می‌کنم با قلم شیوای جناب قزلی پا به پای کاروان تا کربلا حرکت کنید.

در این بین از بی‌اختیار خیس شدن صورت خود تعجب نکنید!

این کتاب دل‌هایتان را جلا می‌دهد. روایت عاشقی مردم و پروانه‌وار گشتن به دور ضریحی که می‌رود تا حضرت عشق را در آغوش بگیرد…

شما را به خواندن قسمتی از این گوهر ناب دعوت می‌کنم.

« خواستم بروم دیدم از شور مردم سرشارم. یاد دست‌های مردم افتادم که دراز می‌شد سمت ضریح به لبیک گفتن. دوباره روی چوب‌ها نوشتم: حسین وقتی می‌گفت هل من ناصر ینصرنی نمی‌خواست کسی دستش را بگیرد. دوست داشت تا می‌تواند دست کسی را بگیرد؛ شاید دست من و تو را. یادت باشد دستمان را دراز کنیم برای نجات. سعید صدایم زد. کارش تمام شده بود. گفتم: «صبر کن. آمدم.» روی چوب‌ها نوشتم: می‌گوییم لبیک یا حسین، خوب که گوش کنی صدایی می‌آید در جواب که لبیک، صدایی از گلویی بریده!»

و تقریظ رهبر شهیدمان…

« بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌

این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ى اوست‌

این چه شمعی است که جانها همه پروانه‌ى اوست‌

اى شعله‌ى فروزان، اى فروغ تابان، اى گرمابخش دلهاى خلایق! تو کیستى با این شکوه و جلال، با این شیرینى و دلنشینى، با این هیبت و اقتدار، با این‌همه لشکر دل‌به‌همراه، با غلغله‌ى فرشتگان که در کنار موکب تو با آدمیان رقابت میکنند؟ تو کیستى اى نور خدا، اى نداى حقیقت، اى فرقان، و اى سفینةالنجاة؟ چه کرده‌ئى در راه خدایت که پاداش آن خدائى‌شدنِ هر آن چیزى است که به تو نسبت میرساند؟ بنفسى انت، بروحى انت، بِمُهجَةِ قلبى انت، و سلام الله علیکَ یومَ وُلِدتَ و یوم اُستُشهِدتَ مظلوماً و یوم تُبعَثُ فاخِراً و مَفخَراً. 93/2/29

بسیار خوب و با ذوق و سلیقه نوشته شده است؛ و با نگاه هنرمندانه و کنجکاو و نکته‌یاب. خواندم تا 93/2/28.»

 

✍فاطمه صداقت زاده 

#معرفی_کتاب

 نظر دهید »

یتیمی درد بی‌درمان...

25 تیر 1405 توسط مرآت

زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.
هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.
در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست… .
مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.
یتیمی را به رُخَت می‌کشد.
باید از این خانه گریخت.
باید به مشهد الرضا پناه برد.

 

✍️فاطمه صداقت زاده 

 نظر دهید »

غم‌کده‌ای به نام تهران

25 تیر 1405 توسط مرآت
غم‌کده‌ای به نام تهران

زندگی در خانه‌ای که پدر نیست، سخت است.
هر گوشه خانه که سر می‌چرخانی نشانی از او غمت را زیاد می‌کند.
در و دیوار خانه به تو یادآور می‌شوند، روزی پدری بود که دیگر نیست… .
مدام این حقیقت را بر صورتت می‌کوبد که روزهای بودنش، حالا دیگر خاطره‌ای بیش نیست.
یتیمی را به رُخَت می‌کشد.
باید از این خانه گریخت.
باید به مشهد الرضا پناه برد.

 

✍️فاطمه صداقت زاده 

 نظر دهید »

میراث پدری...

25 تیر 1405 توسط مرآت
میراث پدری...

بسم‌اللّه‌الرحمن‌الرحیم
در این روزهای ملتهب میان تمام بی‌قراری‌ها مرحمی آورده‌ام.
مرحمی از جنس طبیعت و خاک و بوی کاغذ… .
کتابی که می‌تواند اکنون حکم یک یادگاری و میراث پدری را داشته باشد!
کتاب “بدان ایدک الله”
این کتاب مجموعه‌ای از بیانات رهبر شهیدمان است که با هدف ارائه یک دستورالعمل جامع برای زندگی طلبگی گردآوری شده است.
آری، یک دستورالعمل جامع، برای تو…!
کتاب را بردار، صفحاتش را ورق بزن، صدایش را می‌شنوی؟
خوب گوش کن.
صدای پدر از لا به لای برگ‌های کاهی‌اش می‌آید:
«درس بخوانید برای خدا، درس بخوانید برای اینکه مفید واقع بشوید، درس بخوانید برای رضای ولی عصر.»
کتاب را در آغوش بگیر، مهر پدری را از وجودش احساس می‌کنی.
من اولین بار که نامش را شنیدم مجذوبش شدم. بدان ایدک الله، بدان، دست خدا با توست… .
اما باید این‌طور بخوانی‌اش تا صدای رهبر شهید در گوشَت بپیچد:
بدان، ایدک الله.. .

✍فاطمه صداقت زاده

 

تا به حال نام این کتاب را شنیده بودید؟ حتی جلدش هم با آدم حرف می‌زند… .

#معرفی_کتاب

 نظر دهید »

زنده‌تر از امروز...

23 تیر 1405 توسط مرآت

امروز با یک سوال متفاوت مواجه شدم. در مورد یک صحنه از زندگی‌ام که هنوز در قلبم زنده‌ است، پرسیده بودند.

خب، من برای پاسخ به این سوال نیاز به فکر کردن ندارم.

به محض خواندن این سوال به یکی از غروب‌های پاییز پرتاب شدم!

پاییز سال هزار و چهارصد و دو بود.

اواخر مهر ماه یا اوایل آبان بود. مثل خیلی از روزهای دیگر خسته از مدرسه به خانه آمده و بعد از ظهر را به خواب گذرانده بودم.

مادرم به مجلسی خانگی دعوت شده بود و من این‌بار همراهی‌اش نکرده بودم.

استراحت در خلوت خانه را می‌خواستم.

نمی‌دانستم چقدر خوابیده‌ام، فقط صدای زنگ تلفن همراهم را میان خواب و بیداری می‌شنیدم.

با خیال این‌که شاید مادر باشد از جا پریدم اما شماره ناشناس بود… .

وقتی شماره‌ی ناشناس را دیدم دستانم شل شد و خواب دوباره به چشمانم بازگشت.

نوجوانی شانزده- هفده ساله بودم و به توصیه‌ی خانواده شماره‌ی ناشناس را جواب نمی‌دادم.

غروب پاییز بود و خانه تاریک، مانده بودم اینجا کجاست؟ من کیستم؟

آن‌قدر به صفحه‌ی موبایل نگاه کردم تا خاموش شد.

صفحه‌ی تماس که رفت، نوتیف پیامک را دیدم.

تماس‌ها و پیامک‌های منِ نوجوان به مادر و پدرم ختم می‌شد.

صفحه‌ی قفل را باز کردم و سراغ پیامک رفتم.

از شماره‌‌ای ناشناس و سازمانی بود. ابتدای پیامک نام نو+جوان را دیدم. نو+جوان را می‌شناختم. رسانه‌ی رهبری برای نوجوانان بود.

یک سالی می‌شد که مادر مرا به آن جمع فرستاده بود.

اولش میلی نداشتم اما کم‌کم از ماموریت‌هایش خوشم آمده و ادامه داده بودم.

با همان چشمان نیمه باز پیام را خواندم.

با هر خط که جلوتر می‌رفتم چشمانم بازتر می‌شد و دستانم به سرما می‌گرایید.

ضربان قلبم تند شد. بی‌اختیار اشک از چشمانم چکید. 

هنوز پیامش را دارم.

“"سلام دوست خوب نوجوان

با توجه به برگزیده‌شدن شما در بین کاربران نرم‌افزار موبایلی؛ از شما دعوت می‌کنیم تا در دیدار روز چهارشنبه (۱۰ آبان) دانش‌آموزان با رهبر معظم انقلاب اسلامی حضور پیدا کنید.

لطفا برای حضور در مراسم، روز چهارشنبه ۱۰ آبان ساعت ۷ صبح به آدرس تهران، خ جمهوری اسلامی، فلسطین…."”

مات و مبهوت مانده بودم. چه کسی دعوت شده بود؟ من؟ کجا؟ دیدار رهبری؟ همان رهبری که من می‌شناسم؟

از شدت تحیر و هیجان دیگر نمی‌توانستم یک‌جا بنشینم. کسی هم خانه نبود که پیام را به او نشان بدهم و سوال کنم. 

نیاز داشتم یک نفر دیگر هم آن پیام را بخواند و بگوید که اشتباه نمی‌کنم.

ناگهان یاد آن تماس چند دقیقه‌ی پیش افتادم… .

تلفن را باز کردم. مستاصل به شماره نگاه می‌کردم. ممکن بود به هم ربط داشته باشند؟

باید زنگ می‌زدم و می‌دیدم چه کسی پشت خط است؟ اما من که نمی‌توانستم. در آن میان صدای زنگ خانه ناجی‌ام شد، مادر بود.

وقتی من را با آن حال دید، نگران شد. سریع پیام را نشانش دادم. شماره را که دید گفت: این شماره مال بیت رهبریه!

حالا هر دو حالی عجیب داشتیم.

تایید مادر ذوق را به احساساتم اضافه کرد. با همان شماره تماس گرفت اما کسی جواب نداد.

تمام ذوقم پرید و چهره‌ام رنگ باخت. مادر گفت: نگران نباش دوباره زنگ میزنن.

موبایلم را گوشه‌ای گذاشتم و منتظر این طرف و آن طرف می‌چرخیدم.

مادر وسط نماز مغرب بود که موبایلم دوباره زنگ خورد، ضربان قلبم رفت روی هزار… .

اگر دوباره قطع می‌شد چه؟ روی پاهایم بند نبودم. درست در لحظات آخر نماز مادر تمام شد و تماس را وصل کرد.

تماس را روی بلندگو گذاشت، صدایی مردانه گفت: خانم صداقت‌زاده؟

 تماس از بیت بود و من دعوت شده بودم… .

با هر کلام آن مرد می‌خواستم به هوا بپرم.

تماس که قطع شد به بغل مادر پریدم اشک شوق ریختم.

تمامش شاید در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد. 

و همین یک ساعت تا ابد در قلب من زنده‌تر از حال و این لحظه نفس می‌کشد.

راستی، چند روز پیش هم یک شماره‌ی ناشناس با من تماس گرفت.

صدایی زنانه گفت: خانم صداقت زاده؟ 

چه کاری با من داشت؟ برای هماهنگی مراسم وداع و تشییع تماس گرفته بود… .

 

✍فاطمه صداقت زاده 

 

 

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

فاطمه صداقت زاده

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • دلنوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس