فاطمه صداقت زاده

  • خانه 

حنا در خون

15 شهریور 1405 توسط مرآت
حنا در خون

 

به نظرم امروز خورشید جور دیگری می‌تابد. این را به مادر هم گفتم اما نظرش این است که خورشید مثل روزهای قبل مشغول سوزاندن ماست.

کنار پنجره می‌روم و دوباره به آسمان نگاه می‌کنم.

- اما امروز واقعا مهربون‌تره!

با صدای مادر از پنجره دل می‌کنم و سراغ کارهایم می‌روم. واقعا همه‌ی عروس‌ها آنقدر کار برای انجام دادن دارند؟

ناگهان صدای آواز و دف از پشت در می‌آید.

- اومدن دختر بدو.

“چشم” می‌گویم و سریع به اتاقم می‌روم. لباسم را عوض می‌کنم و بیرون می‌آیم. خاله‌ها و دخترهای جوان فامیل برای حنا بستن آمده‌اند. با ورودم همه کل می‌کشند و صدای دف زدن و دست بلند می‌شود. خجالت‌زده جلو می‌روم.

بزرگ‌ترها که تجربه بیشتری دارند روی دست دخترها حنا می‌گذارند. خاله روی دستم طرحی بی‌نظیر از گل‌ها را می‌کشد. چند نفری هم دف می‌زنند و شعر می‌خوانند. از کودکی این بخش مراسم را بیشتر از همه دوست داشتم.

بعد از کشیدن طرح روی دستم خاله‌ها خانه را ترک می‌کنند.

آنقدر محو کشیدن گل‌ها شده بودم که گذر زمان را اصلا احساس نکردم. اما صبر کردن برای رنگ گرفتن حنا بسیار سخت بود.

هر جوری هست آن چند ساعت را هم می‌گذرانم. دستانم را که می‌شویم. حالا زیبایی حنا گذاشتن مشخص می‌شود. با ذوق و عشق به دستانم نگاه می‌کنم و سراغ لباس سفیدم می‌روم.

لباس را جلوی خودم می‌گیرم و چرخی در خانه می‌زنم. نگاهم به پنجره‌ می‌افتد. رو به مادر می‌چرخم.

- ولی امروز خورشید یه جور دیگه‌اس ها.

مادر چشم غره‌ای به من می‌رود و با حرص می‌گوید:

- حالا آنقدر بگو تا وسط مراسم بارون بیاد!

سریع از جلوی چشمان مادر فرار می‌کنم. در اتاق بار دیگر از پنجره به آسمان نگاه می‌کنم.

مادر راست می‌گوید. اگر باران می‌بارید چه؟ ما فقط یک سایه‌بان کوچک بالای جایگاه عروس و داماد داریم.

احساس می‌کنم دیگر خورشید را زیبا نمی‌بینم. زمان به سرعت می‌گذرد و وقتی به خودم می‌آیم با لباس سفید زیبایم مقابل آینه ایستاده‌ام و مادر اسپند دور سرم می‌چرخاند.

صدای ساز و آواز از دور می‌آید.

داماد که می‌رسد دلم می‌خواهد او را نگاه کنم اما خجالت می‌کشم. سر به زیر همراهش تا محل برگزاری مراسم می‌روم.

پسرهای جوان و مردها دور ما ساز می‌زنند و می‌رقصند. میان آن‌ها امیرعلی را می‌بینم. بلد نیست اما سعی می‌کند مثل بقیه با ساز هماهنگ شود.

به جایگاه که می‌رسیم مراسم شور بیشتری می‌گیرد.

احساس می‌کنم چیزی زیر دامنم تکان می‌خورد. وقتی می‌چرخم امیرعلی را می‌بینم! با آن قد کوتاهش از میان میز و صندلی‌ها رد شده و خودش را به ما رسانده است.

آقای داماد از جیب کتش شکلاتی درمی‌آورد و چشمان امیرعلی برق می‌زند.

لبخند ملیحی می‌زنم. چقدر از این نام “آقای داماد” خوشم می‌آید. از یک هفته قبل مراسم او را آقای داماد صدا کرده بودم. او هم مرا “عروس خانم” صدا می‌زد.

دنیای من و او با همین سادی‌های کوچک، رنگی شده بود. امیرعلی دوباره وسط جمع رقص می‌پرد. به حرکات کودکانه‌اش می‌خندم.

همان‌طور که هنوز اثر خنده در چهره‌ام هست، دلم را به دریا می‌زنم و سر می‌چرخانم تا آقای داماد را نگاه کنم.

ناگهان زمین می‌لرزد و صدای مهیبی بلند می‌شود. تعادلم را از دست می‌دهم و زمین می‌افتم. همه‌جا سیاه می‌شود… .

*

به سختی سعی می‌کنم چشمانم را باز کنم. سرم درد می‌کند و همه‌ی بدنم کوفته است. احساس می‌کنم مثل آهن و آهن‌ربا به زمین چسبیده‌ام.

صدای شیون و جیغ زنانه به گوشم می‌رسد. صدایی مردانه نامم را تکرار می‌کند.

بالاخره چشم باز می‌کنم، سرم گیج است. اولین چیزی که می‌بینم چهره‌ی بهم ریخته و خاکی ضیاءالدین است!

چشمان بازم را که می‌بیند “خدا رو شکر” را به زبان می‌آورد و شانه‌هایم را می‌گیرد. با کمک او به سختی بلند می‌شوم. موهایش بهم ریخته و خاکی است. روی صورتم رد خون می‌بینم. دستانم سمت صورتش حرکت می‌کند.

دستم را میان راه می‌گیرد، صدایش رنگ نگرانی دارد.

- حالت خوبه؟ صدام رو می‌شنوی؟

هنوز سرم گیج می‌رود و نمی‌فهمم چه می‌گوید. نگاهم را که می‌چرخانم گویی تمام دنیا روی سرم خراب می‌شود.

همه‌جا با خاک و خون تلفیق شده، هر کسی به سمتی می‌دود. یکی بر سرش می‌زند، دیگری سراسیمه می‌دود.

ناگهان چهره‌ی کودکانه امیرعلی مقابل چشمانم می‌آید.

- امیرعلی…

ضیاءالدین صورتم را سمت خود برمی‌گرداند.

- هیچی نیست عزیزم، آروم باش.

از چشمانش اشک می‌بارد و صدایش می‌لرزد.

دستانش را می‌گیرم:

- امیرعلی کجاست؟

با دست خونی و لرزانم به سمت وسط حیاط اشاره می‌کنم:

- امیرعلی اونجا بود، داشت بازی می‌کرد.

به همان سمت نگاه می‌کنم. مرکز شادی مراسم حالا مرکز تشویش و اضطراب به نظر می‌رسید.

ضیاءالدین سعی در جمع کردن لباسم می‌کند و از نگاه به چشمانم فرار می‌کند:

- مریم جان بذار کمکت کنم بلند شی.

دستانش را کنار می‌زنم و خودم به سختی بلند می‌شوم.

تلو تلو می‌خورم اما به همان سمت می‌روم. صدایم گرفته و در نمی‌آید اما صدایش می‌زنم.

- امیرعلی؟ امیر علی….

 

 

✍ فاطمه صداقت زاده

مطلب بعدی
 نظر دهید »

کلیدواژه ها: سیریک عروسی

موضوعات: بدون موضوع, داستانک لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

فاطمه صداقت زاده

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • داستانک
  • دلنوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس