فاطمه صداقت زاده

  • خانه 

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

یا لثارات الحسین

21 تیر 1405 توسط مرآت

با قدم‌هایی سست پا به اتاق می‌گذارم.
تمام طرح چریکی لباسم زیر گرد و خاک پنهان شده است. آشفتگی از سر و رویم می‌بارد.
روبه‌روی دیوار می‌ایستم.
با همان دستی که سر انگشتانش زخمی است پونز برمی‌دارم‌.
عکس‌های سوخته و خاک گرفته‌ی در دستم را دونه دونه کنار هم می‌چینم.
یک زوج زیبا که در ابتدای زندگی هستند.
لب‌های خشکم به سمت لبخندی تلخ کش می‌آید و ترک می‌خورد و سوزش و دردش تا عمق گلویم می‌رود‌.
یک خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد.
دستم می‌لرزد.
یک مادربزرگ مهربان.
چشمانم می‌سوزد.
یک پدر بزرگ‌دلسوز که احتمالا عاشق بردن نوه‌هایش به پارک است.
شانه‌هایم می‌افتد.
یک مادر خستگی‌ناپذیر.
نفسم تنگ می‌شود.
سه دختر ناز در کنار محکم‌ترین کوه زندگی شان.
کمرم خورد می‌شود.
دو دختر جوان که تازه نفس‌ترین مسافران قله هستند.
سیبک گلویم بالا و پایین می‌شود.
پسر نوجوانی که حتما می‌خواهد روزی مرد بزرگی بشود.
نگاهم تار می‌شود.
چهار دختر، شاید دوست، شاید خواهر.
نفس‌هایم به شماره می‌افتد.
یک دختر بچه با لباس صورتی… .
زانوهایم خالی می‌شود.
بی‌اختیار روی زمین می‌افتم و خاک از لباس‌هایم بلند می‌شود.
پلک‌هایم را بر هم می‌فشارم و اشک‌هایم پایین می‌چکد.
صدای جیغ‌های زنی جوان در گوشم می‌پیچد: « بچه‌ام، بچه‌ام… .»
پشت پلک‌هایم تصاویر جان می‌گیرند.
هرکس به سمتی می‌دود.
مردی مقابل خرابه‌ها فریاد می‌زند: « یا صاحب‌الزمان…»
پژواک صدایش در گوشه گوشه‌ی مغزم می‌پیچد.
یا صاحب الزمان.
یا صاحب الزمان..
یا صاحب الزمان… .
چشم‌هایم را می‌گشایم و ریه‌ام را از هوا پر می‌کنم و لب می‌زنم: « یا صاحب الزمان.»
مثل یک ماهی تازه به آب رسیده هوا را می‌بلعم.
نگاهم را از ترک دیوار بالا می‌کشم و به عکس‌ها نگاه می‌کنم.
چه شد؟ چه شد که او به خودش اجازه چنین جنایتی را داد؟
نگاهم به سمت قاب “یا علی” گوشه‌ی دیوار کشیده می‌شود.
مشت‌هایم گره می‌شود.
چه شد که فراموش کردند ما شیعه علی هستیم؟
دست بر زانوهایم می‌گذارم و بلند می‌شوم. این‌بار قرص و محکم به نام زیبای مولایم نگاه می‌کنم.
احساس می‌کنم خون در رگ‌هایم می‌جوشد.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
«وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»
نگاهم را به عکس‌های روی دیوار می‌دهم. نگاهم میان چشم‌های پرنورشان می‌چرخد و زمزمه می‌کنم:
« ما از کودکی در مکتب عاشورا یاد گرفته‌ایم که در برابر ظلم محکم بایستیم. ما انتقام قطره قطره خون شما رو خواهیم گرفت. »
دستانی نامرئی را بر شانه‌هایم احساس می‌کنم، محو آن چشمان پر نور لب می‌زنم:
« ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم، همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد»

✍فاطمه صداقت زاده

 

 نظر دهید »

او پدر بود... .

20 تیر 1405 توسط مرآت

حنیف زد زیر گریه و گفت: «ولی بابای من شهید شده، دیگه نمی‌بینمش…»

مرد دستی بر سر و رویش کشید و او را در آغوش گرفت. با صدایی پر از مهر گفت: ولی بابات تو رو می‌بینه و صدای تو رو می‌شنوه.

حنیفه نگاهی به آن مرد مهربان کرد و با صدای پر بغض و کودکانه‌اش گفت: ولی منم می‌خوام ببینمش. آخه دلم‌ براش تنگ میشه.

مرد صورت پسرک را می‌بوسد و می‌گوید: هر وقت دلت براش تنگ شد بیا پیش من، باشه؟

حنیف احساس می‌کرد آغوش این مرد بوی پدرش را می‌دهد. قلب کوچک و بی‌قرارش کنار او آرام شده بود‌. نمی‌داند چه شد که سر تکان داد و “باشه” را زمزمه کرد.

احساس می‌کرد پدرش را در آغوش او پیدا می‌کند.

پس از آن، هر زمان دلتنگ و بی‌تاب می‌شد، مادر او را به دیدن آن مرد مهربان می‌برد.

آن مرد جوری پسرک را در آغوش می‌گرفت و با او هم‌کلام می‌شد که گویا پسر خودش است.

سال‌ها گذشت. رابطه پدر و پسری‌شان ریشه دواند. تا جایی که حنیف کوچک، پدر شد.

پدر بودن را از آن مرد یاد گرفته بود. همیشه پشتش به او قرص بود. به مردی که همیشه به رویش لبخند می‌زد و به او شوق ادامه دادن می‌داد. به عشق او آن شغل را انتخاب کرده بود و هر جا خسته می‌شد، به او فکر می‌کرد.

هر روز صبح به عشق او مشغول کار در کارگاه‌های ایده‌پردازی و طراحی موشک می‌شد. 

به عکسش که نگاه می‌کرد، احساس می‌کرد هیچ چیز نمی‌تواند او را متوقف کند.

اما حنیف بار دیگر گریست… .

با این تفاوت که این‌بار مرد مهربانی نبود تا او را در آغوش بکشد و بپرسد: چه شده پسر جان؟ چرا گریه می‌کنی؟

این‌بار دستان پر مهرش نبود… .

این‌بار دیگر وفتی عکسش را می‌دید احساس قدرت نمی‌کرد. این‌بار وقتی عکسش را می‌دید زانوهایش سست و چشمان پر می‌شد. او بار دیگر پدرش را از دست داده بود. بار دیگر پدر شهید شده بود… .

 

به یاد مردی که برای تمام فرزندان شهدا پدر بود.

 

 

✍فاطمه صداقت زاده

 

 

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

فاطمه صداقت زاده

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • داستانک
  • دلنوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس