او پدر بود... .
حنیف زد زیر گریه و گفت: «ولی بابای من شهید شده، دیگه نمیبینمش…»
مرد دستی بر سر و رویش کشید و او را در آغوش گرفت. با صدایی پر از مهر گفت: ولی بابات تو رو میبینه و صدای تو رو میشنوه.
حنیفه نگاهی به آن مرد مهربان کرد و با صدای پر بغض و کودکانهاش گفت: ولی منم میخوام ببینمش. آخه دلم براش تنگ میشه.
مرد صورت پسرک را میبوسد و میگوید: هر وقت دلت براش تنگ شد بیا پیش من، باشه؟
حنیف احساس میکرد آغوش این مرد بوی پدرش را میدهد. قلب کوچک و بیقرارش کنار او آرام شده بود. نمیداند چه شد که سر تکان داد و “باشه” را زمزمه کرد.
احساس میکرد پدرش را در آغوش او پیدا میکند.
پس از آن، هر زمان دلتنگ و بیتاب میشد، مادر او را به دیدن آن مرد مهربان میبرد.
آن مرد جوری پسرک را در آغوش میگرفت و با او همکلام میشد که گویا پسر خودش است.
سالها گذشت. رابطه پدر و پسریشان ریشه دواند. تا جایی که حنیف کوچک، پدر شد.
پدر بودن را از آن مرد یاد گرفته بود. همیشه پشتش به او قرص بود. به مردی که همیشه به رویش لبخند میزد و به او شوق ادامه دادن میداد. به عشق او آن شغل را انتخاب کرده بود و هر جا خسته میشد، به او فکر میکرد.
هر روز صبح به عشق او مشغول کار در کارگاههای ایدهپردازی و طراحی موشک میشد.
به عکسش که نگاه میکرد، احساس میکرد هیچ چیز نمیتواند او را متوقف کند.
اما حنیف بار دیگر گریست… .
با این تفاوت که اینبار مرد مهربانی نبود تا او را در آغوش بکشد و بپرسد: چه شده پسر جان؟ چرا گریه میکنی؟
اینبار دستان پر مهرش نبود… .
اینبار دیگر وفتی عکسش را میدید احساس قدرت نمیکرد. اینبار وقتی عکسش را میدید زانوهایش سست و چشمان پر میشد. او بار دیگر پدرش را از دست داده بود. بار دیگر پدر شهید شده بود… .
به یاد مردی که برای تمام فرزندان شهدا پدر بود.
✍فاطمه صداقت زاده