فاطمه صداقت زاده

  • خانه 

او پدر بود... .

20 تیر 1405 توسط مرآت
حنیف زد زیر گریه و گفت: «ولی بابای من شهید شده، دیگه نمی‌بینمش…» مرد دستی بر سر و رویش کشید و او را در آغوش گرفت. با صدایی پر از مهر گفت: ولی بابات تو رو می‌بینه و صدای تو رو می‌شنوه. حنیفه نگاهی به آن مرد مهربان کرد و با صدای پر بغض و کودکانه‌اش… بیشتر »
 نظر دهید »
تیر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

فاطمه صداقت زاده

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • خاطره گردی
  • داستانک
  • دلنوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس