او پدر بود... .
20 تیر 1405 توسط مرآت
حنیف زد زیر گریه و گفت: «ولی بابای من شهید شده، دیگه نمیبینمش…» مرد دستی بر سر و رویش کشید و او را در آغوش گرفت. با صدایی پر از مهر گفت: ولی بابات تو رو میبینه و صدای تو رو میشنوه. حنیفه نگاهی به آن مرد مهربان کرد و با صدای پر بغض و کودکانهاش… بیشتر »